خاطرات زندانی حزب دمکرات،سعید خانی

زندان آلواتان درب و دیوار و سقف و پنجره نداشت، فقط مقداری سنگ دور هم چیده بودند و آنجا شده بود زندان. از ترس نیش مار و عقرب تا صبح چشم روی چشم نمی گذاشتیم. اصلاً حفظ جان اسرا  اهمیتی نداشت.

در این قسمت ادامه خاطرات آزاده سرافراز سعید خانی را منتشر می کنیم:

بعد از اینکه نیروهای گروهک دموکرات ده تن از اسرا را در سیران بند بانه به شهادت رساندند، باقی اسرا را دست بسته به طرف جنگل های امیرآباد ـ در ۱۲ کیلومتری شهرستان اشنویه ـ حرکت دادند. البته فاصله میان سیران بند تا امیرآباد طولانی بود و ما باید روستاهای زیادی را پشت سر می گذاشتیم تا به جنگل های امیرآباد می رسیدیم.

در طول این چند روز مجبور بودیم مدت زمان زیادی پیاده روی کنیم و مدت کمی استراحت کنیم. پیاده روی طولانی مدت امان بچه ها را بریده بود. گاهی وقت ها هم از داخل روستاها عبور می کردیم که مردم روستا وقتی وضعیت ناگوار اسرا را می دیدند، مقداری غذا و آب به ما می دادند.

 بعد از چند روز پیاده روی به روستای امیرآباد رسیدیم، شب را در مسجد روستا به صبح رساندیم. باز هم مردم روستا مقداری آب و غذا برای ما آوردند؛ البته مقدار بیشتر غذایی که مردم برای ما می آوردند را اعضای گروهک دموکرات می خوردند و بعد از اینکه سیر می شدند مقداری هم به ما غذا می دادند. شب ها دست بسته می خوابیدیم و نمی توانستیم از جایمان تکان بخوریم.

صبح زود باز هم مردم روستا مقداری نان و پنیر برای ما آوردند و بعد از خوردن صبحانه به طرف آلواتان به راه افتادیم. با پای پیاده و با پاهای تاول زده و زخمی باز هم پستی و بلندی های زیادی را پشت سر گذاشتیم تا به آلواتان رسیدیم. بعد از اینکه به آلواتان رسیدیم، نیروهای گروهک ما را تحویل زندان بان های زندان آلواتان دادند و آن ها بعد از ثبت نام و مشخصات اسرا، ما را به زندان بردند.

چند ساعتی را پیاده روی کردیم تا به یک دره رسیدیم. نیروهای ضد انقلاب برای خودشان مقری ساخته بودند و یک محل که مقداری گود بود را به عنوان زندان انتخاب کرده و زندانی ها را در دست بسته در آنجا حبس کرده بودند. ما هم به چند نفر زندانی که در آنجا در حبس بودند اضافه شدیم.

زندان آلواتان درب و دیوار و سقف و پنجره نداشت، فقط مقداری سنگ دور هم چیده بودند و آنجا را تبدیل به زندان کرده بودند. شب که می خوابیدیم متوجه می شدیم مار و موش و انواع و اقسام حیوانات از کنار ما رد می شوند. گاهی از ترس نیش مار و عقرب تا صبح چشم روی چشم نمی گذاشتیم. اصلاً حفظ جان اسرا برای نیروهای ضد انقلاب اهمیتی نداشت و نیروهای ضد انقلاب برای اینکه از فرار زندانی ها جلوگیری کنند، دست و پای همه را محکم بسته بودند تا کسی نتواند از جایش تکان بخورد.

هیچ گونه امکاناتی از قبیل پتو، زیرانداز و سایه بان وجود نداشت و ما مجبور بودیم شب را روی زمین خشک به صبح برسانیم. گاهی وقت ها که باران می بارید زیر باران خیس می شدیم و با بند آمدن باران ما هم راحت می شدیم. سوز سرما و گرمای طاقت فرسا را با پوست و استخوانمان درک می کردیم و کاری هم نمی توانستیم انجام دهیم.

از بس که روی زمین نمور خوابیده بودیم و غذای درست و حسابی نخورده بودیم، همگی کمر درد و پشت درد گرفته بودیم. پایین تر از محل زندان یک رودخانه وجود داشت که گاهی ما را برای حمام به آنجا می بردند و ما در آب رودخانه خودمان و لباس هایمان را می شستیم و این شده بود حمام بچه ها.

نزدیک به پنج ماه وضعیت نامناسب زندان آلواتان را تحمل کردیم و بعد از آن به طرف زندان دوله تو حرکت کردیم و بیش از سه ماه نیز در زندان دوله تو گرفتار بودیم. در نزدیکی زندان دوله تو رودخانه وجود داشت که زندانی ها از آب رودخانه استفاده می کردند، بعد از مدتی فهمیدیم که فاضلاب دوله تو وارد این رودخانه می شود و تمام این مدت زندانی ها از فاضلاب دوله تو برای رفع تشنگی خود استفاده کرده اند. همین دلیلی بود برای مریضی و حتی شهادت تعداد زیادی از زندانی ها.

زندان دوله تو هم زندان سابق نبود. زندان جدید هم مثل زندان آلواتان در محیط باز و بدون درب و دیوار و سقف و پنجره احداث شده بود. زندان سابق دوله تو که محل نگهداری احشام بود، توسط جنگنده های عراقی و با هماهنگی نیروهای ضد انقلاب و در حالیکه تعداد زیادی از هم وطنانمان در آن محل گرفتار بودند، با خاک یکسان شده بود.

دادگاه صحرایی در زندان توله تو یک امر عادی تلقی می شد. نیروهای ضد انقلاب برای هر امر عادی یک دادگاه تشکیل می دادند و بدون اینکه حرف متهم را بشنوند او را به مرگ محکوم می کردند و خیلی سریع حکم را اجرا می کردند. یک روز نزدیک به ۱۷ نفر را در نزدیکی محل زندان به اعدام محکوم کردند و در مقابل چشم زندانی ها آن ها را به رگبار بستند، سه نفر از زندانی ها از نیروهای خودشان بود؛ نیروهای ضدانقلاب اعضای خودشان را به جرم خوش رفتاری با زندانی ها و ۱۴ تن از اسرار را به جرم فرار از زندان اعدام می کردند. البته فرار از زندان با دست و پای بسته خیلی عجیب بود.

با وجود اینکه ماه ها از اسارت من می گذشت، یک روز در زندان دوله تو برای من دادگاه صحرایی برگزار کردند و من را به دو سال حبس محکوم کردند. وقتی خواستم به حکم اعتراض کنم با قنداغ اسلحه به جانم افتادند و مرا به باد کتک گرفتند. تمام دندان هایم در دهانم خورد شد و دماغم به شدت شکست. آن ها هیچ امکانات پزشکی در اختیار اسرا قرار نمی دادند که بتوانیم بیماران را مداوا کنیم. تمام روزهایی که از شدت درد شکستن دماغ و دندان به خودم می پیچیدم هیچ دارویی وجود نداشت که برای تسکین درد استفاده کنم.

رزمندگان سپاه اسلام هر روز مناطق جدیدی را پاکسازی می کردند و با پیشروی رزمندگان سپاه اسلام، نیروهای ضد انقلاب مجبور به عقب نشینی می شدند و ما هم که در چنگال نیروهای ضد انقلاب گرفتار بودیم مجبور می شدیم به زندان جدید منتقل شویم.

بعد از مدتی نیروهای ضد انقلاب ما را به طرف روستای درمان آباد سردشت حکت دادند. در میان اسرا دو برادر میانه ای به نام آتش بارا که افسر راهنمایی و رانندگی بودند، حضور داشتند. این دو برادر بسیار دلیر و شجاع بودند و از نیروهای ضد انقلاب هراسی نداشتند و در نهایت به خاطر همین نترس بودنشان توسط نیروهای ضد انقلاب به شهادت رسیدند. نیروهای ضد انقلاب پیکر این دو برادر را در روستای درمان آباد رها کردند و مردم روستا این دو برادر شهید را در همان محل دفن کردند که بعدها شنیدم والدین این دو برادر شهید بعد از چند ماه پیکر فرزندانشان را تفحص کرده اند.

منبع:کردتودی

نخستین نفری باشید که برای این مطلب نظر ارسال می‌کند.!

نظر خود را ارسال کنید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.