اقلیت های به جان هم افتاد – دعوا در نشست ژنو

هفتۀ پیش به‌عنوان نمایندۀ دانشگاهی در دهمین نشست کمیساریای عالی ملل متحد در خصوص اقلیت‌ها شرکت کردم. نشستی سالانه که در آن دولت‌ها، نمایندگان ان‌جی‌اوهای مختلف، و چهره‌های دانشگاهی، در وضعیتی نسبتاً برابر شرکت کرده و برای دو روز وقت یکدیگر را هدر می‌دهند. دو ان‌جی‌او از جدایی‌طلبانِ عرب‌زبانِ ایرانی، و بیش از ده ان‌جی‌او از کردهای ایران و عراق و سوریه. دو یا سه ان‌جی‌او برای بهایی‌گری هم بود (یکی از اردن، یکی از همین ژنو، یکی دیگر هم به نظرم بود که سر از کارشان در نیاوردم). عملاً یعنی بیش از نیمی از آدم‌های حاضر در نشست، کانون توجه‌شان ایران بود و هی «رژیم رژیم» می‌کردند. من هم تنها بشرِ حاضر در صحنه بودم که نه هیچ دولتی را نمایندگی می‌کردم، نه از احدی از دولت‌های عالم نالان بودم، و نه ادعای غریب و یتیم و آویزون و دربه‌در و اقلیت و کهتر و صغیر بودن داشتم. اما وضعیتِ کروات‌نزدگی و پوششی قطور از ریشی همراه با سبیلی نتراشیده (به شرحِ حاشیۀ راست در قسمت فوقانیِ عکس زیر)، باعث شده بود که بندگانِ اقلیتِ خدا خیال کنند همین الان از جماران واردِ ژنو شده‌ام، آن هم از مسیر جمکران.
توقع این بود که نشست پیکانی شود در شکم دولت‌ها، که یعنی دست از سر زبانِ مادری و مادر زبانیِ زیرِپامانده‌ها بردارند. اما به دو ساعت نکشید که ان‌جی‌اوها افتادند به جان هم! عرب‌زبان‌های ایران (سنی‌هایی دوآتشه و دل‌وقلوه‌داده به ممّدبن‌عبدُل‌وهاب) یک‌بند دنبالِ تکه‌ای شیشه‌شکسته‌ یا یک در (درب؟) کنسرو بودند که با لبۀ تیزش حلقومِ بهایی‌ها را جر بدهند. کُردهای کُرمانج، زبان و مادر و دار و ندار را ول کرده بودند و علی‌الدوام دادوبی‌داد با کردهای عراقی (جلوی ورودیِ سالن) که چرا دنبال این بارزانیِ فلان‌فلان‌شده راه افتادید و در این وانفسای منطقه بساطِ مسخرۀ رفراندوم علم کردید و کرکوک را مثل آبِ خوردن از دست دادید. کردهای مهاباد و سنندج هم حواس‌شان بود یک‌وقت خدای ناکرده با کُرمانج‌ها یکی گرفته نشوند و کلاس و منزلت و برتریِ فرهنگی و تمدنی‌شان تحت‌الشعاعِ یک‌مشت آدمِ معمولی قرار نگیرد. اما در عین حال همین مهابادی‌ها و سنندجی‌ها (که انصافاً تیپ درست و سر و وضعی آراسته‌ داشتند و همگی مثل بلبل فرانسوی و انگلیسی حرف می‌زدند) با تحقیر به کردهای سلیمانیه نیش می‌زدند که جلال طالبانی از دست شما بارزانیچی های کم‌عقل جانش به لب رسید و آخرین بازماندۀ تفکراتِ نبوغ آسای دکتر قاسملو را شما هوچی‌ها به باد دادید. یک ان‌جی‌او هم از جمهوری باکو آمده بود و یک جایی از دهانِ یک نفرشان کلمۀ «ارومیه» بیرون پرید… چشم‌تان روز بد نبیند؛ مهابادی‌ها جدوآبای طرف را تا خودِ چنگیزِ مغول از قبر بیرون کشیدند. یک ان‌جی‌او هم از کرمانشاه آمده بود که ناغافل میکروفون را گرفت و شروع کرد به قربان‌صدقۀ دولت روحانی رفتن و فریادها سر دادن که «تمام حقوق ما جهت برخورداری از آموزش زبان مادری و هر حقوق دیگری که فکرش را بکنید به بهترین نحو در ایران تامین شده است و تمام کردهای حاضر در این صحنه چیزی جز یک مشت تجزیه‌طلب و خشونت‌طلب نیستند و ما از ایشان خواهش می‌کنیم اسلحه‌هاشان را زمین بگذارند.» سایر کردها هاج‌وواج مانده بودند که یکی از عرب‌زبان‌های سنی و جدایی‌طلب حمله کرد به آن رفیق کرمانشاهی: «اینها یک مشت شیعه هستند و آلت دستِ رژیم ایران،…» یکهو یک بهاییِ ایرانیِ مقیم اردن پرید به جانِ معترض عرب‌زبان: «شما سنی‌ها بدتر از شیعه‌ها هستید و همه‌تان با هم پدرِ ما را در آوردید، و…» و یکهو کردها همه با هم آوار شدن روی سر آن بهایی که «تو یکی خفه…»
خلاصه که دو روز تمام، سگ چهارفصل ویوالدی می‌نواخت و گربه باچوخه می‌رقصید. اما دو نکته بسیار جالبِ توجه بود: دیپلماتِ حاضر در نشست به نمایندگی از دولتِ ایران، حتی یک مرتبه هم جلوی صحبتِ اقلیت‌ها را نگرفت (مطابق با مقررات، دولت‌ها می‌توانند به هر میزان که خود صلاح بدانند، نطق ان‌جی‌اوها را قطع کنند، که مصر و سوریه چندین بار چنین کردند) و در تمام مدت با لبخندی فاتحانه نشسته بود و نُت برمی‌داشت. دومین نکتۀ جالبِ توجه: در میان آن همه جمعیتِ توفنده به دولتِ ایران، حتی دو نفر نمی‌یافتی که موضعی هماهنگ و مشترک داشته باشند، هیچ‌کس زبان دیگری را نمی‌فهمید، و تنها عاملی که اینها را به هم پیوند می‌داد و امکانِ جنگ و دعوا و بدوبی‌راه را برای‌شان فراهم می‌کرد، زبان شیرین پارسی بود.
پرهام فرهنگ واصل

نخستین نفری باشید که برای این مطلب نظر ارسال می‌کند.!

نظر خود را ارسال کنید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.