از رقابت با قاضی محمد تا تاسیس حزب پارت دمکرات

قانعی فرد:

از رقابت با قاضی محمد تا تاسیس حزب پارت دمکرات

ابراهیم احمد در سال ۱۹۱۴ در شهر سلیمانیه عراق متولد شد و تحصیلات خود را در رشته حقوق در دانشگاه بغداد به پایان رسانید. احمد فعالیت های فرهنگی و اجتماعی فراوانی را در کردستان عراق دنبال کرد و در ادبیات و تاریخ معاصر کردستان، چهره‌ای مشهور به شمار می‌آید، وی در سال ۱۹۵۶ – دو سال قبل از فروپاشی حکومت شاهنشاهی هاشمی در عراق – رمان “خار و گل”را تحت تاثیر اصول رئالیسم اجتماعی به رشته تحریر در آورد.
این ادیب و محقق کرد در سال ۲۰۰۰ در لندن درگذشت. “ابرهیم احمد” پدر هیرو –همسرجلال طالبانی، ریاست جمهور‌ی عراق – می باشد.
این گفتگوی مبسوط و منتشر نشده پیرامون تاریخ معاصر کردها و کردستان، بصورت اختصاصی و متناوب  منتشر می‌گردد.
به گفته بسیاری از صاحب‌نظران و اهالی تاریخ و سیاست، گفتارهای “ابراهیم احمد”، می‌تواند تاریکی‌های بسیاری را از زوایای پنهان تحولات کردستان معاصر، بزداید.

دیار و نادیار با وجود تمام گمانه‌زنی‌‌ها و برداشت‌های متفاوت، بضاعت اندک خود را در جهت تامل و تعمق بیشتر پیرامون مسائل کرد و کردستان بکار خواهد بست.

«…وقتی که حزب پارتی دمکرات کردستان عراق تاسیس شد، من هیچ نوع پیوند و رابطه ایی با این نداشتم. وقتی که جمهوری مهاباد با شکست روبرو شد – نقطه عطف تاریخ معاصر کردستان – دیگر حزب دمکرات کردستان ایران، متلاشی شد و ما مجبور شدیم به عنوان همان شاخه کومله ژ.ک ( جمعیت احیای کرد) سابق که دیگر به حزب دمکرات کردستان ایران ، شهرت یافته بود؛ قراری بگذاریم و به جهتی متمایل شویم و مصلحت نبود که مستقل و تنها بمانیم. البته دوستانی مانند مصطفی خوشناو هم بودند که مثل من ، مخالف تاسیس حزب پارتی دمکرات بودند از روز اول و معتقد بودند پارتی به کومله ژ.ک تبدیل شود ..من باور خاصی به کومله ژک داشتم و نمی خواستم رهایش کنم

در ان روزگار عراق، از حزب هایی که وجود داشتند ما به دور نمانیم هرچند ۲ حزب در روی عرصه سیاسی وجود داشتند و می خواستیم که یکی از آنها را انتخاب کنیم یکی پارت دمکرات کرد بود – که بعدها به پارت دمکرات کردستان عراق مشهور شد – و دیگری پارت کمونیست عراق…جلسه ای برگزار کردیم و با اکثریت آرا، قرار شد که به حزب دمکرات کردستان بپیوندیم…دیگر پیشوا قاضی محمد، اعدام شده بود ( که خودش هرگز نه به کومله ژ.ک پیوست و نه به دمکرات، بلکه تنها و تنها، سخنگوی آن دو بود..انسانی بزرگ و وطن دوست بود. ).

به حزب پارتی دمکرات رفتم و مرا به عنوان مسئول نهاد حزب در سلیمانیه منتخب کردند. استخابارات و اداره امن العام عراق به دستگیر کردن و تعقیب قضایی مردمان پرداخت و من هم یکی از آن افراد بودم که در ۱۷ آوریل ۱۹۴۹ دستگیر و روانه زندانی در بغداد شدم. در دایره تحقیقات جنایی،چند روزی حبس بودم که خود حکایتی جداگانه دارد….بعد مرا به ابوغریب فرستادند و در انجا دادگاهی شدم… حدود ۶-۷۰ نفری بودیم..در پرونده من نوشته بودند که من گویا مشغول کار و بار سیاسی هستیم اما هیچ سند و مدرک و شاهدی دال بر اثبات این موضوع نداشتند…صرفا یک کمونیستی بود – به اسم رفیق چالاک – که علیه من و شیخ لطیف برزنجی – فرزند شیخ محمود پیران، رهبر معاصر کردستان عراق – سخنانی گفت که البته به پارتی هم نزدیک بود و در ان روزگار ، عضو جانشین کمیته مرکزی حزب کمونیست عراق بود… او تنها شاهد مدعی ما بود که در دادگاه گفت :

روزی نزد ابراهیم احمد نشسته بودم و می نوشیدیم دو نفری …کسی هم نبود ، منتظر ورود شیخ لطیف بودیم ( البته این خودش دوست داشت که زیاد به شیخ ، نزدیک شود )…در ان شب که به جمهوری آذربایجان در ایران حمله شد، طباطبایی از تبریز خبری را منتشر کرد که شاه ایران، نیازی نیست لشکر نظامی بفرستد،ما کمونیست ها را شکست داده ایم و تنها یک استاندار یا والی  برای اینجا منصوب کند، کافی است…وقتی این خبر خوانده شد ، دیدم که ابراهیم احمد گریه می کند و پرسیدم که چیست داستان ؟ … گفت : والله، خیلی مفت و مرحبا حکومت مان را از دست  دادیم ( که چنین چیزی هم رخ نداده بود البته ) …و در ادامه گفت : این ابراهیم، پولی را که قرار بود برایش برسد و چیزی حدود ۴/۱ میلیون دینار بود و توسط فرزند شیخ طاها حمل می شد و توسط حکومت دستگیر شده بود، آ ن پول را برای شعله ور کردن جنگ در کردستان عراق، هزینه کند و کردستان عراق را به کردستان ایران ، پیوند دهد و جمهوری مهاباد را تقویت کند….

این شخص با این فرمایشات، تنها شاهد دادگاه بود و بنا به این فرمایشات ، من به دو سال زندان و دو سال کار با اعمال شاقه، محکوم شدم…. اما در واقع من در پارت دمکرات کردستان عراق، مسئول شهر سلیمانیه بودم…من به زندان رفتم و دیگر فعالیت های حزب پارتی ، رو به افول نهاد و بسیاری از رهبران اصلی آن دستگیر شده بودند مانند عمر دبابه و همانطور ۲-۳ نفر دیگر که البته از حزب اخراج شده بودند مانند حبیب ، دکتر جعفر عبدالکریم و … که از حزب اخراج و به ایران تبعید کرده بودند و … دیگر تنها حمزه عبدالله باقی مانده بود که فعالیتی داشته باشد و چراغ حزب را روشن نگه دارد ، مصطفی بارزانی هم که در روسیه بود ، اما حمزه ، فعالیت چندانی نداشت…بعد از دستگیری و سپس آزادی از زندان، دیگر نتوانسته بود که کاری بکند..اصلا کاری نکرده بود و مردم هم گله های زیادی از او داشتند و کم کم در ملاقات های زندان که به دیدن ما می آمدند، از این حرفها به میان می امد که چه باید کرد و چه کنیم ؟ .. تا اینکه به دو شاخه تقسیم شدند… اما من هیچ مشکلی را حمزه نداشتم …

کم کم سال ۱۹۵۰-۱۹۵۱ بود…. من در زندان بودم و حمزه را هم ندیده بودم ، گاهی خودش را از برابر چشمان من ، دور نگه می داشت و گاهی هم آفتابی می شد…اما هیچ فعالیتی سیاسی نداشت … حکومت هم شناسنامه اش را توقیف کرده بود و باور چندانی هم به حکومت نداشت و به آقایان، اعتمادی نداشت… شغل و پله ای هم به او نداده بودند .. اما همیشه هراس از دستگیری و زندان داشت ….من روز ۱۱ مارس ۱۹۵۰ از زندان حکومت شاهنشاهی هاشمی در عراق، آزاد شدم و قرار شد که همان روز ۱۲ و ۱۳ در بغداد جلسه خودمان را تشکیل دهیم…چون ۲ سال نظارت پلیس هم بعد از زندان، در حکم من وجود داشت …و نمی دانستم که پس از آزادی به کجا می فرستند و به کجا تبعید می شوم….که شاید تبعیدگاهم به جایی می بود که دوستان دیگر نمی توانستند بیایند و مرا ببیند…در منزل شهید علی حمدی ، جلسه ای برگزار کردیم تا که ببینیم چه باید کرد ؟ … و چه رای و فکری داریم …حرف های زیادی زده شد و گله های بسیار از حمزه عبدالله که از زیر بار مسئولیت ، شانه خالی کرده است و فلان …در همان جا ، اعضای کمیته مرکزی حزب را تعیین کردیم و گفتیم بگذارید سکرتر – دبیرکل – نداشته باشد و من به عنوان مسئول اول ان کمیته، تعیین شدم.

وظیفه کمیته هم تحقیق و بررسی عوامل ضعف کمیته قبلی و نقاط ضعف حمزه عبدالله و دیگر افراد و همچنین تعیین برنامه جدید حزبی برای پارت دمکرات بود که تا کنگره پارتی، انجام شود و حمزه از کار حزبی ، برکنار شود… ناگهان حمزه یاغی شد و به تک و تا افتاد و بیانیه ای منتشر کرد که او ، سخنگوی مصطفی بارزانی است و ” الوکیل کالاصیل و .. ” از این حرفها… و تا خود مصطفی بارزانی نباشد، کسی نمی تواند او را از حزب پارتی، اخراج کند!… و قیل و قال، درست شد…اما حمزه نتوانست که گروه زیادی را به سمت خود جلب کند تا بتوانند که فعالیتی چشمگیر داشته باشند….حزب منشق و منشعب شده بود .. جناح راست و جناح چپ… و این مسایل به داخل خانواده های ما هم رسوخ کرد…مادر خانم و همسر بنده با من آمدند و همسر حمزه ، که خواهر من بود، با حمزه رفت… و به شهری دیگر رفتند و دور شدند و این اختلاف از اینجا شروع شد…

وقتی که حمزه دور شد، من با به عنوان مسئول حزب پارتی دمکرات کردستان عراق، معرفی کردند…. در ان دو سال ایام زندان من ، حمزه می توانست که خیلی از کارهای سیاسی حزب را انجام دهد اما سکوت را بر همه چیز، ترجیح داده بود … و ما هم برنامه حزب را عوض کردیم و یک سری اصلاحات در حزب صورت گرفت… طبق عادت کردها، همه کارها بر عهده من بود و اسم حزب از پارت دمکرات کرد به پارت دمکرات کردستان، تغییر دادیم تا  مردم را از ما دور نکند و علاوه بر آن، کمونیست ها دشمن و مخالف ما بودند و پارت دمکرات کرد،  معنایی خاص دارد و ملی گرایی و …. اما در کردستان، ان معنا وجود ندارد و ما را به بورژواری گری متهم نمیکنند که تفکر ملی گرایی و فلان داریم …

دیگر اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه جلال طالبانی را به عنوان یک دانشجو به مسکو فرستادیم تا از طرف پارتی در کنفرانس جوانان، شرکت کند و از او خواستیم که در مسکو به دیدار مصطفی بارزانی برود و سال ۱۹۵۷ رفت به مسکو و ملا مصطفی را دید… من یکی از افرادی بودم که مخالف بودم که بارزانی از تبعیدگاهش در شوروی، رهبری حزب پارتی را داشته باشد و معتقد بودم که : اتحاد شوروی یک پیوند سیاسی با عراق دارد و چه کسی می تواند بگوید که آنها موافق هستند که بارزانی، رهبر کرد باشد و در راس هرم و ما در دامنه هرم ؟ …در نوشته هایمان بنویسیم قهرمان رستگاری کردستان، و او هم در مسکو باشد ؟ چه کسی می گوید خود ملا به این کار، راضی و موافق است ؟…چه کسی می تواند اثبات کند که نسبت به این همه تغییراتی که در حزب داده ایم و سیستمی نو گذاشته ایم تا در برابر حزب کمونیست توان رقابت داشته باشد، بارزانی رضایت دارد ؟ ….بنابراین صبر کردیم تا صلاح و مشورتی با بارزانی، بشود…

مصطفی بارزانی از راه جلال طالبانی، برای من نامه ای فرستاد ، که با حمزه آشتی کنیم.. زیرا در همان ایام قاضی محمد و، بارزانی از ایران، حمزه عبدالله را فرستاده بود و نامه ای هم به او داده بود و برنامه حزب دمکرات کردستان ایران را هم ضمیمه اش کرده بود…برنامه ای بی سر و ته بود، اصلا هیچی نبود…برنامه کومله ژک به مراتب بهتر بود و جامع تر.. فرستاده بود که چیزی شبیه به حزب دمکرات کردستان ایران در کردستان عراق درست بشود و خود بارزانی هم رهبر حزب باشد… که رقابت با قاضی محمد داشته باشد به هر حال….  خلاصه کلام چنین شد و دیگر حمزه با تعدادی کمونیست به داخل حزب بازگشت و اسم حزب تبدیل شد به پارت دمکرات کردستان متحد…حمزه عبدالله و کمال فواد و حتی عثمان احمد – دبیر کل حزب کمونیست – به داخل حزب پارت دمکرات کردستان ، وارد شدند… پارتی به فعالیت حزبی خودش پرداخت و دیگر اختلافات درون حزبی از بین رفته بود و با آمدن بارزانی از مسکو، دوباره ظاهر شد!…

تا اینکه در ۱۹۵۸ در عراق، عبدالکریم قاسم کودتا کرد و سلسله شاهی در عراق از بین رفت…من به عنوان نماینده حزب پارتی و مردمان کردستان عراق با چند نماینده دیگر حزب کمونیست عراق و حزب الدیمقراطی الوطنی بود که قاسم ما را در ماه مه ۱۹۵۹ به شاخ آفریقا فرستاد تا به دولت های عربی برویم و تبلیغاتی اساسی برای قیام مردم عراق داشته باشیم و در آفریقا بودیم که از رادیوها شنیدم که نوعی اختلاف رای بین عبدالکریم قاسم و کمونیست ها به وجود آمده است…و بارزانی از قاسم حمایت کرد و حمزه از کمونیست ها… برای بارزانی این نکته سنگین بود، چون بعد از کودتا او به عراق بازگشته بود و کلی از وی تقدیر و تشویق شده بود و مردم برایش هورا کشیده و کف زده بودند و مردمان زیادی به استقبالش رفته بودند… برای بارزانی سخت بود که حمزه برایش بنویسد : به تو نصیحت می کنم که با کمونیست ها باشی ، چون مسکو از انها حمایت می کند…. خلاصه فهمیدم که بین بارزانی و حزب هم مشکلاتی پدید آمده است، از آفریقا به کردستان بازگشتم…دیدم که بارزانی ۵۰-۶۰ نفر مسلح را به دفتر حزب روانه کرده است به دفتر شاخه ۵ بغداد و همه افراد را اخراج کرده بود و دفتر را تسخیر کرده بود…ماه ژوئن ۱۹۵۹ بود…تقاضا کردم که کنگره ای بگیریم و عمل بارزانی را محکوم کنیم چون او حق چنین کاری را نداشت… البته باوری به حزب و حزبی گری هم از روز ازل نداشت … در همان استقبال من از او ، وقتی که از مسکو برگشت ، من به این یقین رسیده بودم البته….به هر حال، گفتم که او حق اخراج افراد را از حزب ندارد…خصوصا حق استفاده از سلاح را.

اما دیدم دوستان، جرات برگزاری چنین کنفرانسی و یا شرکت در آن را  ندارند…چون حزب کمونیست در ان کار، موفق نشده بود…خلاصه بارزانی، مسلط شد و جلسه برگزار نشد..در آن ایام هم واقعه کرکرک رخ داده بود و عبدالکریم قاسم هم سخنانی اظهار داشته بود – ژوئیه ۱۹۵۹ -…. خلاصه، به بهانه بازگشت بارزانی به وطن – ۳۰ اکتبر ۱۹۵۸ – ، به ناچار تلاش کردیم که جلسه ای را در منزل ما فراهم کنیم و در ان روز بود که قاسم مورد اصابت گلوله قرار گرفت..یک ترور ناموفقی شده بود – ۷ اکتبر ۱۹۵۹ – .. که کنگره چهارم پارتی که تشکیل شد و حمزه اخراج شد و من منتخب شدم… اما بارزانی گفت : از بسیاری از چیزها راضی هستم که تغییراتی رخ داده اما از انتخاب شدن برخی افراد ناراضی ام…. منظورش این بود که هنوز اختلافات باقی است و باید من هم نباشم … اختلافاتش را با من چندان شفاف نشان نمی داد اما معلوم بود که چندان به حرفهای من گوش نمی دهد وگرنه با هم نشست و گفتگویی نداشتیم که من مثلا علیه او و مخالف او، سخنانی گفته باشم…اما به هر حال مشخص بود که ناراضی است و شاید هم تحت تاثیر سخنان دیگران بوده باشد…

در ان ایام، بین ما چیزی نبود، چیزی رخ نداده بود اصلا…قبل از ۱۹۶۱ بین ما نوعی اختلاف پدید آمد..در کنفرانس دیگر حمزه و … اخراج شدند و من سکرتر نازدار او شده بودم ، اما باور و اعتمادی هم به من نداشت..چون از تفکر و رای و نگاه، با هم متفاوت و جدا بودیم…اصلا از سفر که بازگشتم همه چیز برایم روشن شده بود….و گفتم : ملا مصطفی ان شخصی نیست که ما منتظرش بودیم…اختلافات من و حمزه باعث شده بود که حتی حمزه نزد ملا، دوست داشتنی تر باشد و انها را بیشتر به هم نزدیک کند…بارزانی از تفکر من خوشش نمی آمد…هرچند پاسپورت و مدارک لازم بازگشت او به عراق از مسکو را من ترتیب داده بودم و به خاطر شخص من  و دوستی ام با عبدالسلام عارف و طاهر یحیی ، درست شده بود و به پراگ رفتم و او را به عراق بازگرداندم…بین راه ، بسیاری مسئولیت ها را روی شانه من نهاد و امید بزرگی در دلم ایجاد کرد که می توانیم کارهای بزرگ انجام دهیم…اما وقتی که بازگشت ، نمی دانم چه چیزهایی رخ داد….و بعید هم نیست که کمونیست ها، تفکر او را عوض کرده باشند…دیگر نوع نگاهش به من کاملا، عوض شد…و حتی شاید عبدالکریم قاسم هم نقش داشته در این مساله و به بارزانی گفته باشد که من می خواهم او را کنار بزنم و خودم اختیار رهبری حزب را در دست بگیرم…و شاید هم  بعثی ها در ذهنیت او تاثیری گذاشتند..اما هر چه بود با من سرد شد و واقعا من چیزی را در خودم نمی دیدم و هیچ چیزی بین ما رخ نداده بود…

دیگر من کاری به بارزانی نداشتم و گوشم چندان به او بدهکار نبود، از روزی که سکرتر حزب بودم، خودم را برای مقام و پایه ای حاضر نکرده بودم..هنوز متلک احمد طاها در گوشم ، پژواک دارد که نقدی زیرکانه از من گرفت… در یک جلسه ای بلند شد و گفت : پدر جان! می شود بگویید شما چه می کنی ؟ …مردی که خودش باوری به خودش ندارد و خود را انتخاب کند و بخواهد که مرا انتخاب کنید، شما دیگر چرا او را انتخاب می کنید ؟…اما اگر باوری به او دارید، آن دیگر بحثی دیگر است… من هم در پاسخش گفتم : والله سخن ات درست است…باوری به خودم ندارم که بتوانم آن نقش مهم را بازی کنم…

بارزانی با دیگر دوستان مشغول بود و زیاد به حرف همدیگر ارزشی قائل نبودیم…به باور خودش، رهبر بود ووقتی کسی رهبر باشد دیگر دبیرکل حزب، چه نقشی می تواند داشته باشد ؟ …به همین خاطر من خودم را از ان رخدادها، دور نگه داشتم… مصطفی بارزانی روز ۷ یا ۸ اکتبر ۱۹۵۸ به عراق بازگشت و از عبدالکریم قاسم خواستیم که با او دیدار کند، قاسم هم به او تلفن زده بود که من هم همراه آنان بروم .. اما من گفتم که بودن من چندان ضروری نیست در داستان…اما سپس همگی قرار گذاشتیم که برویم و با قاسم دیدار کنیم…رفتیم و قاسم هم با ملا مصطفی شروع کرد به حرف زدن..کمی بارزانی در حرفهایش تند شد خصوصا درباره دشمنانش… چون قاسم از او خواست که در مقابل دشمنانش، خونسرد باشد و مشکلات بین خودشان را با آرامش و صلح، حل و فصل کند…مثل زیباری ها و قبایل دیگر پیرامون بارزان. .. گفت : باید ورقه ای تازه بگشاییم و وقتی شما در بارزان با دیگر قبایل صلح کردید ، من هم خواهم آمد و از شما دیدن می کنم و هر کمکی لازم باشد، دریغ ندارم …بارزانی هم در پاسخ گفت : انها چنین کرده اند و ما هم چنان خواهیم کرد…قاسم هم به ناچار گفت : خیلی خوب، اگر صلح هم نمی کنید، بگذارید حکومت و قانون این اختلاف های میان شما را حل و فصل کند نه اینکه شما خودتان اقدام کنید….اما بازهم از گذشته ها بحث شد…ما هم گفتیم که خیلی خوب وقت رفتن است ..که قاسم گفت : شما بروید و نزد منشی من چند دقیقه ای منتظر بمانید ، من با بارزانی چند کلمه ای خصوصی حرف می زنم…..

ابتدا تصورم ان بود که قاسم می خواهد، با بارزانی سخنی بگوید و او را در برابر ان تصمیم ها ، آرام و قانع کند که کاری بر خلاف آن افراد مخالف، انجام ندهد و با ان دشمنان بارزانی، نوعی مصالحه ایجاد شود…اما بعدها فهمیدم که تصور قاسم بر این بود که من با گروه عبدالسلام عارف، دوست هستم و با او چندان موافق نیستم. البته هرچند عبدالسلام مرا دوست داشت اما به هر حال عبدالکریم دران مدت کوتاه،نتوانست رفتارش را نسبت به این موضوع، بروز ندهد…عبدالکریم قاسم – شاید هم به او چیزی نگفته بودند – اما از بازگشت بارزانی به عراق، چندان راضی به نظر نمی رسید…

حزب کمونیست چنین تبلیغ کرده بودند و به قاسم هم گفتند که گویا من به عنوان دبیرکل حزب پارتی، رابطه ای با ملی گرایان عرب دارم و با انها به توافق رسیده ام که علیه قاسم، حرکتی بکنیم.. و این چنین خبری کمونیست ها در روزنامه خود نیز منتشر کرده بودند و این کل ماجرایی بود که قاسم به دل گرفت و برای بارزانی هم بازگو کرده بود و از ان روز دیگر، کم کم روز به روز رابطه ملا با من سردتر شد و مدتی بعد به دیدار قاسم رفتیم و دیدم که چند نقد و نظر نسبت به برنامه حزب دارد و می خواست که چند بندی از پروگرام حزبی را تغییر دهیم. بارزانی هم خیلی از سخنان قاسم، دفاع می کرد و انگار می خواست که با ان تغییرات، دل قاسم را بدست بیاورد..بی گمان من به عنوان دبیرکل حزب، دستی در نوشتن و تنظیم برنامه حزب داشتم و می بایست از پیش نیازهای خودمان دفاع می کردم طبعا…اما مجبور به تغییر بودیم چونکه دیگر از روی قانونی مجوز فعالیت نمی دادند و به طور رسمی شناخته شده نبودیم… تقاضای مهلت کردیم…دیدم که بارزانی می خواهد چند شخص مشخص را در صف اول حزب، بچیند و در کمیته مرکزی پارتی منسوب شان کند…ما هم البته گله ای نداشتیم… خواستیم که برای نخستین بار، کنگره ای علنی داشته باشیم..اما بارزانی در قصبه بارزان بود و در کنگره ، مشارکت و حضور نداشت و به ناچار ۲ روز برگزاری کنگره را به تعویق انداختیم تا ملا به کنگره بیاید و بعد چند نفر را به دنبال او فرستادیم اما گفت : نمی آیم و در ان جلسه شرکت نمی کنم…. این کنگره اشتباه است، کار بدی است و … به هر بدبختی که بود ، او را آوردیم… به او گفتیم : چه اوامری دارید تا مو به مو برایت اجرا کنیم !… کنگره در بغداد بود…ملا به بغداد رسید و من شخصا به استقبالش رفتم و او را به کنگره اوردم…بارگاه پارت دمکرات کردستان- عراق…

پرچه برخی افراد هم از پشت پستو سعی داشتند که بین من و او ،شکراب شود و رابطه مان از بین برود… در این حین، عبدالکریم قاسم برنامه ای تنظیم کرده بود که همه احزاب سیاسی عراق را منحل کند…حتی توانست که پارت کمونیست عراق را به دو جناح، منشق و منشعب کند و حزبی جعلی بسازد و داوود سایغ که کونیستی هیچ و پوچ بود را به عنوان دبیرکل آن کاردستی، منصوب کرد… ( عین کاری که ساواک ایران با حزب توده انجام داد و رادمنش و شهریاری را منصوب کردند )… و حزب کمونیست اصلی را هم کنار گذارد و یا حزب الدیمقراطی الوطنی – کامل چادرچی – را هم به دو جناح، تقسیم کرد گروهی با محمد حدید ماندند و گروهی با چادرچی رفتند…و تلاش کرد که نوعی رقابت و دشمنی و تعارض بین نهادها و حزب های سیاسی عراق به وجود آورد و تا ان زمان نتوانسته بود که حزب پارت دمکرات کردستان را به ۲ بخش تقسیم کند…در ان زمان از این فرصت استفاده کرد که کار و بار ما را بهم بزند و مشخص بود که بارزانی هم تحریک شده بود… چون در ایام کنگره هم ، سخنانی بسیار زشت به زبان آورد که نمی بایست گفته می شد … کنگره ۵ حزب پارتی…

به زبانی علنی گفت که شاخه حزب در اربیل به ئاغا ها و ارباب های انجا، اهانت کرده اند و بیرونشان رانده اند و یا در قلادزه  نسبت به ارباب ها، کمترین احترامی قائل نیستند و خود را پیشرفته و روشنفکر می دانند و … بدین خاطر نمی خواهد که رهبر این حزب باشد اگر این حزب به این شیوه و رفتار، باقی بماند …. در کنگره داد وقال درست شد و نزدیک بود که نوری شاویس با بارزانی، دست به یقه شود…و البته تا اندازه ای هم سخت از او عصبانی شد و بسیار تند به سخنان بارزانی پاسخ داد..ان روز ۹ یا ۱۰ ماه مه ۱۹۵۹ بود…ان روز در سفارت چکسلواکی مراسم جشن استقلال شان بود و بهانه ای بود تا کنگره را به تعویق بیندازیم…چون ما هم به ان مراسم دعوت شده بودیم… با ان حرفهای زشت و رکیک که نمی شد کنگره را به سرانجامی رسانید….بسیاری از افراد پس از سخنان بارزانی می خواستند که به کلی از کار و بار حزبی دست شان را بشویند و رها کنند و به محل زندگی شان بازگردند و عطای حزب کردی را لقایش ببخشند…انگار خیلی از انان از طرز سخنان بارزانی، رنجیده بودند و می خواستند که سپیده دمان فردا روزش به کردستان بازگردند …من با ۲-۳ نفر از دوستان به سفارت چکسلواکی رفتیم …روی زمین چمن نشسته بودیم..مردمان بسیاری به مراسم فراخوانده شده بودند…سفیر و وزیر و افراد مشهور و برجسته شهر و فلان و بهمان، دعوت شده بودند و می نوشیدند به سلامتی هم …ناگهان فریاد ” زعیم! درود درود..زنده باد زنده باد ….شروع شد…از وزارت دفاع، صدا در اینجا شنیده می شد…ما در باغ سعدون کمی پایین تر از وزارت دفاع بودیم…صدای کف و سوت و بوق و …. خلاصه قاسم به همین مراسم آمد و با همه افراد شروع کرد به مصافحه و دست دادن … مرا دید، گفت : ها! ابراهیم …دستش را روی شانه ام گذاشت و به گوشه ای برد…در برابر نگاه همه آن مردم، کاری عجیب و غریب بود… گفت : همه حرفهای کنگره شما را شنیدم، هر اتفاقی در انجا رخ داده بود، برای من تعریف کردند و من ۱۰۰% با افکار تو موافق هستم و با تفکر دیگران کاری ندارم…منظور از دیگران هم بارزانی بود قطعا….و در ادامه گفت : تو بر اساس همان رای و نظر خودت جلو برو و پشیمان نشو و کارت را ادامه بده!

من هم زود به نزد نوری شاویس رفتم که با من به ان مراسم امده بود و عضو حزب پارتی بود و مدعو در جلسه مراسم سفارت. از مراسم آمدیم بیرون با عجله و پرسیدند که چی شده ؟ …گفتم : باید هرچه سریعتر برویم ، عجله کنید !..باید به ان افراد که می خواهند بروند و از ما روی گردان شده اند و می خواهند به کردستان بازگردند، خودمان را برسانیم و یک جلسه ای تشکیل دهیم و قرار تازه ای داشته باشیم …آنها هم مرتب می پرسیدند که موضوع چیست ؟ ..گفتم : حال از این قرار و والله عبدالکریم قاسم چنین گفت….و این یعنی می خواهد ما را مورد استفاده قرار دهد تا علیه بارزانی بایستیم ! …می خواهد همه مراکز و نهادها و حزبهای سیاسی را دچار همین انشقاق و انشعاب بکند….ما باید تلاش کنیم که هر چه زودتر اقدامی اساسی بکنیم و …خلاصه قرار گذاشتیم که فردا روز جلسه ای داشته باشیم و به همه خبر بدهیم و بگوییم که ان نکاتی را که بارزانی مخالف انهاست از داخل برنامه حزبی، کنار می گذاریم و انچه که قاسم نمی خواهد ، در برنامه نوشته نمی شود ….

فردا روزش حدود ۳۰ نفری در جلسه حضور یافتند، پس از انکه موضوع را مطرح کردیم، تعدادی از دوستان بلند شدند و گفتند که این کار، قانونی نیست و کاملا برخلاف برنامه داخلی است و می خواهیم علت باخبر شدن قاسم از مسایل محرمانه و غیر علنی حزب و کنگره را بدانیم….بازهم صدای مخالفت ها و نارضایتی ها به گوش رسید و سودی نداشت و اعتراض ها به جایی نرسید.. کم کم همگی از واقعیت توطئه باخبر شدند و فقط به همه نگفتیم که قاسم به من چه گفته است..خلاصه قرار گذاشتیم که چنین کاری را انجام دهیم و به همین منظور، کمیته مرکزی انتخاب شد و همه آن افرادی که بارزانی تعیین کرده بود، همگی مشخص شدند و بعد در منزل دکتر مراد در جنوب بغداد ، جلسه را ادامه دادیم و قرار شد که دبیرکل هم انتخاب شود ، مثل همیشه من خودم را کاندید نکردم اما ۳-۴ نفر من را مطرح کردند و دوباره نوری احمد طاها گفت : وقتی که خودش نمی خواهد، چرا باید مطرح کنیم و انتخابش کنیم ؟ … رای گیری شد و از ۱۵ رای، ۹ رای به دست آوردم…دیدم انگار، بارزانی خوابیده است… گفتم : بفرما، چیه ملا مصطفی ؟ … گفت دیگر طاقت و حوصله ندارم و می روم …بعدا فهمیدیم که او می خواست شیخ عزیز شمزینی – که ۶ رای را اورده بود – دبیر کل شود نه من ….البته من می دانستم اما ملا هیچ چیزی را با من مطرح نکرده بود… به دوستانم گفتم : به خاطر حضور من است که ملا ، حال و احوالش چنین است، من خودم را کاندید نکرده ام و شما ها مرا انتخاب کرده اید … که دوباره نوری شاویس گفت : برخلاف برنامه داخلی حزب است و با اکثریت آرا، انتخاب شده ای ..گفتم : راضی نیستم و اگر می خواهید حتی حاضرم که از عضویت در کمیته مرکزی حزب هم، کناره گیری کنم…در واقع، بارزانی این انتخاب من را قبول نداشت!..انگار از طرف اعضای دیگر حزب، یا جاسوس ها و نفوذی ها کشورهای مخالف قاسم و رژیم او، تحریک شده بود… چون کم کم بارزانی موضع خود را در مقابل قاسم، تغییر داده بود….و برای نخستین بار از دهان جلال طالبانی من این موضوع را شنیدم…

رفتم و به خاطر اهمیت این خبر با بارزانی دیدار کردم و گفت : عبدالکریم قاسم ، انسان خوبی نیست … من به بارزان بازمیگردم( البته به تحریک عیسی پژمان، نماینده ساواک ، بارزانی می خواست چنین کند) .. و در انجا می مانم و هیچ کاری نمی کنم اما مخالف ان حرکت و جنبش هم نیستم که قبایل و عشایر کردستان می خواهند انجام بدهند…. در ان ایام عشایر و قبایل با تحریک – ساواک ایران و آمریکا و اردن و ترکیه – در صدد انجام کاری بودند که در کردستان علیه قاسم انجام دهند

 و بارزانی گفت : … انجام این کار برای ما، بسیار خوب است و قاسم سرگرم این مسایل می شود و نمی تواند سلاح و مهمات زیادی هم دراختیار لشگر عراق بگذارد، چون باور و اعتمادی به انها ندارد… بنابراین اگر جنگ شروع شد، مستقیما تو را احضار می کند که فلانی راه علاج این مشکل چیست و کجاست ؟ … تو هم می گویی : من کاره ای نیستم و اختیارات چنانی ندارم و از هیچ چیزی هم باخبر نیستم و اگر کسی بخواهد تو را یاری دهد و کاری از او ساخته است، ان همانا کسی نیست بجز ملا مصطفی… و بعد او هم احمد صالح عبدی – رئیس کل سپاه عراق – را صدا می زند که به همراه تو با هلیکوپتر به نزد من بیایید و من هم با او می نشینم و گفتگو می کنم و تو هم در اتاقی دیگر خواهی نشست… خواسته های ملت کرد را بنویس و ان وقت قاسم ناچار می شود که در برابر خواسته های ما تسلیم شود !..

من هم گفتم : ملا مصطفی، حرفهای شما هرچقدر هم راست و درست و خوب باشد اما از دید من منطقی و قابل قبول نیست … این که باوری به سپاه و ارتش خود ندارد و مهمات و توپ و تانک و تفنگ و فشنگ در اختیار آنان نمی گذارد..یعنی چه ؟ چرا ؟ …چون می ترسد که علیه خودش مورد استفاده قرار دهند ؟ …عرب ها به وی می گویند : قاسم العراق….یعنی عراق شده دو قسمت : عراق کرد و عراق عرب ..ملی گرایان عرب در تظاهرات و … می گویند : وطن واحد، شعب واحد!…و اگر آنان متوجه شوند که می خواهد سلاح در اختیارشان بگذارد که کرد-کشی بکنند، با جان و دل همگی به کمک او خواهند شتافت و آماده هستند برایش بجنگند!…چون بنا به محاسبات خودشان از شر کرد و کردستان، رها می شوند که دشمن بزرگ خود می دانند و قاسم را هم تضعیف خواهند کرد تا در اینده با همان سلاح او را هم از بین ببرند و یا از قدرت ساقط اش کنند…

بارزانی گفت : آخر ابراهیم!..برای همین است من می گویم، من و تو نمی توانیم با هم کار کنیم.. گفتم : والله من حرف خودم را خواهم زد و این طرز فکر و عقیده من است و تو هم همه چیز به دست و اختیار تو است.. گفت : خیلی خوب، شما کاری دیگر بکنید ، نخود هر آشی نشوید ، من هم می روم و کار خودم را انجام می دهم و در بارزان خواهم نشست و کاری به کار چیزی ندارم و جنگ هم نمی کنم…اما مخالف دیگران هم نیستم !…شما هم از اینجا بگوئید : ما در هیچ چیزی دخالت و مشارکت نداریم و خبری از چیزی نداریم و برای خودتان در اینجا کار سیاسی خودتان را ادامه بدهید…هر کار دیگری می خواهید بکنید ، بکنید .. و بارزانی برگشت به ده بارزان.

بعد جار و جنجال عصیان عشایر و قبایل کرد شروع شد…ما در بغداد در اوت ۱۹۶۱ با اعضای کمیته مرکزی پارت دمکرات، جلسه ای برگزار کردیم..در واقع قاسم موضع و رفتار خود را در برابر حزب، تغییر داده بود …بعضی از اعضا را دستگیر می کرد و به دادگاه روانه می کرد و من را هم به دادگاه نظامی معرفی کرده بودند….در جلسه این بحث را مطرح کردیم که آیا ما از این جنبش، حمایت کنیم یا خیر علیه آن باشیم ؟ …اکثریت آرا این بود که مخالف ان باشیم و جنگ نکنیم…اکثریت با رای من موافق بودند، همانطور که برای بارزانی مطرح کرده بودم…غیر از ۲ نفر  که دو دل بودند : یکی عمر دبابه و دیگری جلال طالبانی ( چون نماینده ساواک ، عیسی پژمان با هر دو صحبت کرده بود!)…

عمر دبابه از زندان فرار کرده بود ، خلاصه ان دو نفر هم به ناچار، تسلیم رای اکثریت شدند و قرار شد که نامه ای به بارزانی بنویسیم و موضع خود را به طور شفاف مطرح کنیم که ما به عنوان حزب پارت دمکرات آماده هستیم که مردم را تشویق کنیم که علیه قاسم سلاح بردارند و خودمان نیز بجنگیم اما مشروط به این شرایط :

اگر قاسم از دمکراسی رویگردان شد و به سوی دیکتاتوری رفت

اگر قانون اساسی جدید کشور مطرح شد و بحثی از خودمختاری کردها در ان نبود

اگر به نیروی بارزان حمله کند

و این نامه را توسط جلال طالبانی و نوری احمد طاها برای بارزانی روانه کردیم….

س از توافق بارزانی با حکومت عراق در ۱۱ مارس ۱۹۷۰ ؛ به خاطر معالجه با هزینه حکومت، من به لندن آمده بودم… عیسی پژمان از ایران آمده بود و مرا در لندن یافت… خوب محسن حکیم هم در همان جا مشغول معالجه پزشکی بود… پژمان گفت : حکومت ایران از این موضوع بسیار پشیمان است که در سال ۱۹۶۴ از جناح شما طرفداری نکرد و بیشتر از بارزانی تبعیت کرد و امروزه هم می خواهیم که پشیمانی خود را به شما ابلاغ کنیم…شماها کار کردایتی می کنید و می توانید حائز نقش های مهمی باشید و شاه ایران هم آماده است تا هر کاری و هر گونه حمایتی که لازم است برای شما انجام دهد…. گفتم خوب حرفهای من را بنویس ..گفت : والله جرات نوشتن حرفهای تو را ندارم … لفظا بگو تا شفاها اعلام کنم… گفتم ” چون سال ۱۹۶۴ شاه گفته بود که ابراهیم احمد و جلال طالبانی و عمر دبابه و … در مکتب سیاسی حزب، هیچی در اختیارشان نیست…. یک روزی شاید حزب تصمیم بگیرد این ها را به جرم خیانت یا نزدیکی به شاه اخراج کند، دیگر چیزی برای گفتن ندارند .. اما بارزانی هر لحظه می تواند ۳۰۰۰۰ مسلح را به دور خود جمع کند و چیزی از من نمی خواهد جز اینکه اجازه خروج ابراهیم احمد و جلال طالبانی به خارج از کشور را صادر نکنید و یا اینکه به عراق بازگردند که مبادا تبلیغات سو علیه من داشته باشند…

در این ایام گفته بودم که حقوق کردهای ایران مشابه حقوق کردها در دوران پادشاهی عراق باشد اما شاه آن را دخالت در امور داخلی تعبیر کرد و گفته بود این ها هنوز چیزی در اختیارشان نیست ، ازاین حرفها می زنند، وای به روزی که به جایی برسند…شاه به خاطر بارزانی به ما هیچ کمکی نکرد، هیچ حرفی از ما نشنید و مردود دانست”….ناگهان عیسی پژمان به میان حرفهایم دوید و گفت : خانه خراب! چه کسی می تواند این حرفها را به شاه بزند؟

البته باید همیشه توجه داشته باشیم که دشمن چگونه علیه ما، کارت های خود را استفاده می کند …مثلا کامران بدرخان به من گفت : حتما باید بروی به آمریکا و … و این همه نامه و برگه و … را به من سپرد…برای تبریک توافق نامه ۱۱ سپتامبر از بغداد به کردستان رفت و نزد بارزانی بود…یعنی او را به کردستان فرستاده بودند …و در قصر سلام با بارزانی دیدار کرده بود و بارزانی هم خواسته خوبی را مطرح کرده بود که قصر سلام را به دانشگاه تبدیل کنند …و خود کامران استاد زبان کردی باشد و رئیس دانشگاه هم…اما او از ایران بازگشت به فرانسه…یعنی آنان که رابطه داشته اند با افرادی و کشورهای دیگر، تنها منافع خود را در نظر می گرفتند تا منافع ملت خود را…تلاش می کردند که بگویند کردها با حکومت مرکزی عراق، صادق نیستند …از دیگر سو تمایل داشتند من را به سوی خود جلب کنند…بنابراین این افراد مشکل ساز و جنجال آفرین، نقش زیادی ایفا کردند…

درباره شخصیت بارزانی هم باید گفت : هر کسی در جهان، تغییر می کند، یعنی هم می تواند تغییر دهد و یا ممکن است که خودش تغییر یابد…مثلا عبدالکریم قاسم در ۲۸ اوت ۱۹۵۸ گفت : زنده باد جمهوری کرد و عرب…که ان هم نوشته صدیق شنشل بود البته… و تا حرف می زد ۲ ساعت طول می کشید تا جمعیت آرام شوند و آنقدر کردها و کونیست ها برای برایش کف و سوت می زدند، آنقدر تعریف و تمجیدش کردیم و بزرگش کردیم و اغراق کردیم که فرشته اش خواندیم و کار به جایی رسید که صدیق شنشل به کمونیست ها گفت : خواهش می کنم آن همه داد و هوار و اغراق نکنید….چنان کرده اید که روزی همه ما را اعدام خواهد کرد…. اما عبدالکریم قاسم را به عرش اعلا رسانیده بودند که خدایی کند و بارزانی هم همینطور و خودش را گم کرد….اگر او را یک رهبر عشیره یا قبیله نگاه می کردند و یا یک آدم سیاسی…که البته از بسیاری از افرادی که من دیده بودم و می شناختم هم زیرک تر بود و هم عاقل تر اما با گذر زمان، رشد و تغییر نمی کرد و تناسبی با ان زمان و ایام نداشت…انسان نمی تواند مغزی را شست و شو دهد، از نظر من مغز شستن امکان پذیر نیست و مغز را نمی توان شست!…بی دین ترین فرد وقتی که با مشکلی روبرو شد به خدا پناه می برد و از او طلب می کند….

بارزانی، یک رهبر کرد بود اما ان شخصیت و قالبی که برایش ساخته شده بود، نبود و تناسبی هم با ان نداشت…در ایام جمال عبدالناصر… ملا مصطفی در قزاقستان یا ترکمنستان شاگرد یک قصابی بود…روی نشریه ”  تایم ” امریکا، در داخل علامت داس و چکش، عکس بارزانی را گذاشته بودند و نوشته بودند : ملای سرخ!…در این ایام، نوری سعید توسط صلاح سالم، پیامی به عبدالناصر فرستاده بود که چاره ای جز بودن در پیمان بغداد را نداریم و باید امضا کنیم… چون ژنرال بارزانی، ۲۰۰ کیلومتر نوار مرزی با ۱۲ تیپ سرباز – ۶ تیپ کرد عراق و ۶ تیپ کرد روس – را در اختیار دارد اما چنین نبود براستی …. ان خاک به سر، گدایی هم نمی توانست بکند، شاگرد قصاب بود… ۱۲ تیپ اش کجا بود ؟ ؟ …و اصلا اسم و رسمی نداشت کردهای روسیه..دروغ بود!…. در همان هنگام این شخصیت سازی شروع شد…

و پارتی ، نقشی در این شخصیت سازی نداشت…ما نقشی نداشتیم!.. اگر هم داشتیم داخلی بود و در داخل حزب…همین علی حمدی، خاک به سر که آخرش به دست بارزانی ترور شد، همیشه با من مشکل داشت… در اخر نامه هایش می نوشت : ” به پیش! به فرماندهی رهبر آزادی خواه کردستان، ژنرال بارزانی” … و من این عبارت را حذف می کردم و می گفتم : احتمال دارد که روس ها از این حرکات، خوششان نیاید!..بارزانی ، آن شخصیت نبود… آن شخصیت واقعی نبود…که چنین تصور شود..وقتی که به عراق بازگشت و مردم از او استقبال کردند، خود بارزانی می گفت برای من چنین نکنید و کف و سوت نزنید که قاسم خوشش نمی آید…اما همه در این امر سهیم بودند و وقتی به دیدارش می رفتند، تصورشان این بود که بارزانی، همه چیز است… و اگر چنین بارزانی، تغییر نمی کرد شاید که می توانست بسیاری از چیزها را تغییر دهد…مثلا آنچه که خودش، روز اول به من گفت، خود اجرایش نکرد…نامه برای مام جلال می نوشت که چنین و چنان کنید و همان وقت، نامه ای به شخصی دیگر می نوشت که ، بگذارید مکتب سیاسی هر کاری دلش می خواهد بکند، این ها را اخراج خواهیم کرد!.. کارهای عجیب و غریب می کرد…

اصلا بارزانی باور و تفکر حزبی نداشت و به طرف آمریکا، گرایش داشت…اعتراض در مکتب سیاسی و دفتر مرکزی حزب بود اما کسی جرات نداشت که او را به عنوان رهبری، نپذیرد و حتی جرات نقد او را نداشتند…با اردنگی مکتب سیاسی را تعطیل کرد و خودش مکتب سیاسی جدید بنا گذاشت و من را تعیین کرد…و فکر می کرد که مخالفت ۱۹۶۴ فقط از من سرچشمه می گیرد…و البته افراد پیرامون او در شکل گیری ان حساسیت، نقش داشتند…

حکومت ایران به وی گفته بودند که خودتان مشکلات داخلی خودتان را حل و فصل کنید و مصالحه نمائید؛ که البته منافع خود را درنظر داشتند، نه محافظت از ما را …ملا تصور میکرد توفیق وهبی مامور انگلستان است  و من هم مامور انگلستان و ایران…

وقتی با او نشستم به او همه این چیزها را تعریف کردم که اهل دروغ گفتن نبودم و به وی هرگز جز صداقت، حرفی را نزده ام…حتی یک روز به ژنرال پاکروان در ساواک هم گفتم ، آن زمانی که مرا به ایران فرستادی و قرار بود که شاه را ببینیم …که به شاه بقبولانم که من کمونیست نیستم…پاکروان به من گفت : اگر شاه را ببینیم و از تو پرسید که چرا آن مطالب را در روزنامه ارگان حزبی – خه بات – علیه من نوشته ای، چه پاسخی داری ؟ …گفتم  : صادقانه می گویم من نوشته ام… گفت : خوب اگر این را بگویی، کاری از پیش نخواهیم برد…گفتم : به خاطر شاه، من واقعیت را خواهم گفت و نمی خواهم دروغی ببافم و سودا کنم …اگر مثل یک برادر به ما کمک و حمایت می کند تا به حقوق خودمان در عراق، دست یابیم، فبه المراد… در ان زمان ناسزایی گفته ام، چون به ان اعتقاد داشته ام که سزاوار ناسزا هستید … کرد-کشی کرده اید، کردها را به چوبه دار آویخته اید، کردها را زندانی کرده اید… اما امروزه روز، از کردها، پشتیبانی و حمایت می کنید…پس مستحق تمجید و تعریف هستید و نمی خواهم که با تزویر و تقلب با شما نشست و برخواست کنم…. که ناگهان  شادروان حسن پاکروان، دستش را دور گردنم انداخت و مرا بوسید و گفت از سابق برای من بیشتر قابل احترام تر و محترم تر و لایق تری…

من این سخنان را به پاکروان گفته ام، و من هرگز به تو ملا مصطفی، دروغی نگفته ام.. جز بیان حقیقت و راستی …دانا آدم اشمیت در کتابش نوشته که بارزانی به او گفته : من پارتی نیستم، و پارتی را هم نمی خواهم… و اشمیت در پاسخش می گوید: پس همه کارهای حزب را روی شانه ابراهیم احمد گذاشته ای… و دوست داری تنها کدخدای یک ده باقی بمانی !…

اما ملا مصطفی باوری نداشت…گرچه قبل از دهه ۴۰ موقعی که در سلیمانیه تبعید بود وی را دیده بودم و به وی بسیار کمک کرد بودم… وقتی که در ایران بودند از گرسنگی و مریضی تیفوس نزدیک بود که هلاک شوند، و من برایش چه کمک هایی که جمع آوری کردم، و ۳ بار هم برایشان کمک های مالی مردم را روانه کردم… چون در ابتدا قاضی محمد تصور می کرد که بارزانی، جاسوس انگلیس است و توافقی بین آنان نبود و در منطقه ای انها را مستقر کرده بود  . اکثر آنان به خاطر تیفوس مُردند !…

و در ماجرای ۱۹۶۴ و البته بعدها در ۱۹۹۶ فاکتورهای خارجی تاثیر گذار بودند… هرچند در این اواخر دیگر ایام و مردم و جامعه و حکومت، تغییر کرده….و البته خود پرستی و غرور و دلخوشی به دستاوردها هم موثر بودند…

و جنگ میان مسعود بارزانی و جلال طالبانی هم به خاطر پول بود … مسلمانان یوگسلاوی برای کسب استقلال و تاسیس حکومت جنگ می کردند و یا در سومالی و یا سودان و یا الجزایر… اما در کردستان، به خاطر قدرت نیست، کدام قدرت سیاسی ؟ ..بهانه است ….و اگر کسی بخواهد که به جنگ ادامه دهد بنا به هر نیازی و خواسته ای که باشد، عقل سلیم ندارد…البته انسان های دشمن و فتنه گر و بدنیت هم زیادند و همه در خلق جنگ، مسئولیت دارند…. و رهبران هم دروغ می گویند و اگر می شود در رسانه ها، بیان واقعیت داشت…. که هر کسی پیرو و خواهان انسان کشی و برادر کشی و … است به طرف دیگر بپیوندد وگرنه طالب صلحیم!… کدام شان چنین گفتند ؟ …جلال طالبانی که به مسعود بارزانی گفت رئیس پارلمان یا نخست وزیر باشد..اما او آیا پذیرفت ؟ …می خواهد در همان کرسی باقی بماند … پس دعوایشان سر پول و منافع مالی است و بس..مثل گمرگ ابراهیم خلیل…. و مسعود می گفت : آتش بس به دست من نیست!..یعنی چه؟ دروغ است…این خدمت به بیگانه است و دشمنان ما… اگر راست می گفتند باید دنبال، جنگ خانمان سوز نمی رفتند.. تا خودشان نخواهند از آتش گشودن به طرف همدیگر، اجتناب و دوری کنند، مصالحه کردن و داوری بی فایده است…

در کردستان عراق، من به دنبال حکومت و دولت مستقل کردی نیستم …مشکل و مساله کردستان، بغرنج و پیچیده است..اما دیگر نیازی به سلاح نیست…. کار سیاسی می طلبد، با جنگ نمی توان حریف شد و یا به احقاق حقی کمک کرد…من می گویم ذره ای افق روشن هم دستاورد خوبی است..باید اول پایه ای محکم بنا نهاد…گفتگو کرد و مشارکت داشت… و نباید گفتگو فردی و انحصاری باشد…. باید با اتحاد و مشارکت همه نیروها، چنین کاری انجام داد…نه رقابت و دور زدن… و غرب گرایی و دشمن نشناختن…به تنهایی نمی توانیم کاری انجام دهیم، صرفا با فعالیت حزبی و … باید متحد بود و برادر … و منافع ملت خودمان را در نظر داشته باشیم…تا منفعت شخصی و حزبی…و عشیره گری و تبار گماری… اما این فرهنگ نهادینه شده است ؟ ….به نظر من ، راه دمکراسی این نیست !… و اگر آن اتحاد و برادری نباشد، معنی صریح اش این است، که همه دروغ می گویند…

یک دولت ملی متحد کردستان تشکیل نمی شود و با ان هم موافق نیستم… ان احزاب فعال در زمینه سیاسی، باید بر اساس یک محور مشخص حرکت کنند و هدف روشن و واضح و آرمان ها واقعی و قابل دسترسی….و باید در چهارچوب قانون کشور خود، فعالیت سیاسی و مدنی داشت و این امری روا و سنجیده است… و انهایی هم که در خارج از کشورند باید در راه کردستان و منافع کردستان کشور خود قدم بردارند ..اما آیا چنین است ؟ …تبلیغات و نمایندگی کردها در خارج از کشور، شامل همه نیروهای داخلی و خارجی است ؟ …آنها حق ندارند که خود را نماینده ملت کرد بنامند .. چون مشارکت جمعی در ان نیست… پس فقط یک سازمان کردی اند…و باید با فعالیت و کوشش و صداقت و آگاهی و فهم درست، حرکت کنیم که به ملت های دیگر دنیا هم بگوییم که ما آگاهیم…از فرصت ها در داخل کشور، دوری نجوئیم…و مشارکت کنیم…و تنها با این نوع نگاه گسترده و عقلانی و به دور از هیاهو، می توانیم هر کداممان د رکشور خودمان، چیزی را نهادینه بکنیم… و قدم به قدم پیشرفت کنیم و رای و نظر جهانیان را به سیاست و حرکت خود جلب کنیم…

من سرنوشت کردها را از سرنوشت خاورمیانه، جدا نمی بینم و فدرالیسم و یا کنفدرالیسم در خاورمیانه بدون مشارکت غیر ممکن است و دولتی بی فارس و کرد و ترک و عرب ساختن، غیر مکن است..باید به حقوق و هویت یکسان باور داشت و به یک نگاه به همه ملت ها و انسان ها نگریست و حرمت حقوق همه را داشت و رابطه برادرانه ساخت…ما هنوز به همدیگر – کرد در برابر کرد – ظلم و ستم می کنیم…. هنوز یک نوع نگاه خصمانه به ترک و فارس و عرب داریم… یعنی چه ؟ … مثلا ترکیه پند از تاریخ نمی آموزد.مصطفی کمال ان همه انسان را کشت و خون ناحق به زمین ریخت و آدمکشی کرد… اما نتوانست بین کرد و ترک، نوعی برادری و تفاهم ایجاد بکند…و شاید در عراق و ایران هم این پند و اندرزهای تاریخی، تاثیر گذار باشد و مصداقی داشته باشند… کردها از تاریخ کردستان هم چیزی نیاموخته اند.. همه تصورشان این است که با تفنگ و گلوله ، می توان مشکل کرد را حل و فصل کرد …

حسن رفتار و منافع و نیکویی سرنوشت و آینده همه ملت ها ، در برادری و برابری و اتحاد متصور است .. و اگر غیر از این تصور کنیم، ما کردها به جایی نخواهیم رسید…باید از راه قانون و به شیوه دمکراتیک و مشروع به توسعه سیاسی کمک کنیم اما به جای کار سیاسی، پناه بردن به ترور و تفنگ فایده ای ندارد… حقی احقاق نمی شود…

من باوری به ملی گرایی ندارم می خواهم مثل ملت های دیگر جهان زندگی کنم و حق حیات داشته باشم..بیشتر از ان باوری ندارم…و از این مساله هم پشیمان نیستم…من اگر عقربه های شمار عمرم به ۲۰ بازگردد باز هم راه نوشتن را انتخاب می کردم… من در کالج حقوق درس خواندم به ان شوق که روزی ژورنالیست باشم و اگر به جوانی بازمی گشتم دیگر در هیچ حزب و گروه سیاسی، فعالیت نمی کردم نه ” هیوا، آزادی، رزگاری و ژک و پارتی ” … و نه عضو پارتی دمکرات کردستان عراق می شدم.. اما فعالیت سیاسی می کردم از همان ۱۹۳۰ به بعد..از دور بهتر می توان کار کرد و بیشتر تاثیر گزار بود…

مشغول نوشتن خاطراتم هستم و امیدوارم فرصت انتشارش به وجود بیاید..مثل مسعود محمد نمی خواهم اسمی از بارزانی نیاورم و تنها بنویسم رئیس تفنگ چی ها  و یا اسم ابراهیم احمد را پاک کنم …من از خانواده ای فقیر و سطح پایین هستم فرزند احمد ره ش فتاح ره ش مصطفی…نمی توان همه راستی ها و حقایق را نوشت و اگر هم ننویسم، کاری بیهوده است اما باید برای تاریخ به جا گذاشت..اما می خواهم آنچه که دیده ام را بازگو کنم….قضاوت با تاریخ..« کردها، ملتی زنده کش و مُرده پرستند

نخستین نفری باشید که برای این مطلب نظر ارسال می‌کند.!

نظر خود را ارسال کنید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.