مرور خاطرات به بهانه ۲۶ گلاویژ

خاطرات شهید چمران از پاره:

مرور خاطرات به بهانه 26 گلاویژ

حماسه پاوه، به روایت شهید چمران:

خداوندا! چه منظره اى داشت این خانه پاسداران؛ چه دردناک؛ چه مصیبت زده و چقدر شلوغ و پلوغ؛ گویى صحراى محشر است، کردهاى مؤمن پاوه از زن و مرد در استغاثه، به این خانه پناه مى آوردند؛ اما جز یأس و ناامیدى، ثمره اى نمى گرفتند. در همین وقت، دختر پرستارى را که پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته بود و خون، لباس سفید او را گلگون کرده بود، از در بیرون مى بردند؛ آن قدر از بدنش خون رفته بود که صورتش مثل لباسش سفید و بى رنگ شده بود.

پاسداران جوان، به شدت متأثر بودند. ۱۶ ساعت پیش، این پرستار، مجروح شده بود و از پهلویش خون مى رفت؛ نه پزشکى بود و نه دارویى که جلوى خون را بگیرد. پاسداران، گریه مى کردند؛ ولى نمى توانستند کارى انجام دهند؛ بالاخره تصمیم گرفتند که جسد نیمه جان او را از خانه پاسداران بیرون ببرند تا بیش از این، باعث تضعیف روحیه ها نشود؛ لذا او را به ساختمان بهدارى منتقل کردند که خالى بود و در بالاى تپه، در مدخل غربى شهر قرار داشت و این فرشته بى گناه، ساعاتى بعد، در میان شیوه و ضجه زن ها و بچه ها، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

از ۶۰ پاسدار غیر محلى، فقط ۱۶ نفر باقى مانده بودند و آن هم ۶ یا ۷ نفر مجروح که قادر به جنگ نبودند و بقیه نیز خسته و کوفته و دل شکسته و گرسنه که به مدت یک هفته، تحت محاصره در سخت ترین شرایط، با مرگ دست و پنجه نرم مى کردند و اکثر دوستان خود را از دست داده بودند و هیچ امیدى به زندگى نداشتند. آب بر آنها قطع شده بود؛ زیرا تلمبه موتور آب را که خارج از شهر قرار داشت، آتش زده بودند. نان و آذوقه نداشتند؛ مهمات آنها به پایان رسیده بود؛ همه مرتفعات شهر به دست دشمن سقوط کرده بود؛ بیمارستان معروف پاوه، به دست آنها افتاده بود و همه ۲۵ پاسدارش، به شهادت رسیده بودند.

در مقابل آنها، نیرویى بین ۲۰۰۰ تا ۸۰۰۰ نفر از همه گروه هاى چپى و راستى، با اسلحه سبک و سنگین، همه منطقه را زیر سیطره خود گرفته بودند.

از تیمسار فلاحى خواسته بودم که هر ساعت، یک هلى کوپتر بفرستند تا کشته ها و مجروح ها را تخلیه کنیم و همچنین غذا و آب و آذوقه و نیروهاى کمکى نیز وارد نماییم.

هلى کوپتر، ساعت ۴ بعد از ظهر در محلى معین شده، بر زمین نشست. همه چیز آماده شد و آخرین پیام ها را به خلبان دادم و نوشته کوچکى نیز براى تیمسار فلاحى نوشتم و به دست خلبان دادم و هلى کوپتر صعود کرد؛ اما از روى اضطراب، زیر رگبار گلوله ها که خلبان مى خواست هر چه زودتر اوج بگیرد، کنترل خود را از دست داد و پروانه هلى کوپتر به تپه جنوبى تصادم کرد و شکست و هلى کوپتر که چند مترى بیشتر بالا نرفته بود، به زمین نشست و دوباره بلند شد و دوباره در منطقه دیگرى به زمین خورد و مثل فنر از نقطه اى بلند مى شد و در نقطه اى چند متر آن طرف تر، به زمین اصابت مى کرد و از آن جا که نیمى از پروانه اش شکسته بود، نیم دیگر پروانه، تعادل خود را از دست داده بود و پایین تر از حد معمول، پایین مى آمد و در هر چرخش خود، هنگامى که به زمین نزدیک مى شد، کسى را ضربه مى زد و بى جان بر زمین مى انداخت.

هلى کوپتر هر لحظه پایین مى آمد؛ کسى را بر زمین مى انداخت و خود خیزان خیزان به کنار عمارت بهدارى رسید و درست در کنار انبار مهمات و مواد انفجارى که تازه تخلیه کرده بودیم، در زاویه عمارت و تپه، محصور شد. موتور هلى کوپتر، همچنان مى گشت و پره هاى شکسته شده پروانه، همچنان با دیوار عمارت و تپه جنوبى اصابت مى کرد و ضربات سنگینى به هلى کوپتر وارد مى نمود. کابین هلى کوپتر، متلاشى شده بود و جسد نیمه جان دو خلبان آن، به بیرون آویزان شده بود؛ در حالى که پاى آنها همچنان در داخل کمربند صندلى گیر کرده بود و با گردش موتور و لرزش هلى کوپتر، اجساد آنها نیز تلوتلو مى خورد. مجروحین داخل هلى کوپتر نیز همه به شهادت رسیدند و اجساد آنها به هر طرف پراکنده شده بود. از همه غم انگیزتر، جسد همان دختر پرستارى بود که گلوله، پهلویش را شکافته بود؛ پایش در داخل هلى کوپتر و بدنش با روپوش سفید، خونین، از هلى کوپتر آویزان شده و گیسوان بلندش با دست هاى آویزانش، بر روى خاک کشیده مى شد.

همه دیوانه شده بودند. عده اى دیوانه وار، شیون مى کردند و سر خود را به دیوار مى کوبیدند. عده اى چشمان خود را گرفته بودند و ضجه مى زدند؛ عده اى دیوانه وار، به دور خود مى گشتند و کنترل خود را از دست داده بودند و گلوله دشمن نیز همچنان بر ما مى بارید؛ ولى کسى دیگر به مرگ توجهى نداشت و راستى که مرگ در آن لحظات، چقدر شیرین و گوارا و نجات دهنده بود. من نیز براى لحظه اى، آن قدر منقلب شدم که دنیا در نظرم تیره و تار شد و آن قدر شدت درد، عمیق و کشنده بود که سرتاپاى وجودم به لرزش افتاد… ولى یک باره در مقابل مسئولیت بزرگى که بر عهده داشتم، از کنترل پاسداران و هدایت دوستان و جلوگیرى از خطرات احتمالى آینده، به خود آمدم و تصمیم گرفتم که دریچه احساسات خود را ببندم؛ سنگ شوم و دیگر چیزى حس نکنم و در مقابل، به خدا توکل کنم و با آغوش باز، به استقبال سرنوشت بروم.

فوراً وارد عمل شدم؛ خود، صندوق هاى بزرگ مهمات را مى گرفتم و جوان دیگرى را مى گفتم که سر دیگر صندوق را بگیرد و آن را کشان کشان از محل هلى کوپتر دور مى کردیم. عده اى را فرستادم که پتو بیاورند و روى اجساد متلاشى شده بیندازند. چند نفرى را که شیون مى کردند و سر خود را به دیوار مى زدند، چند ضربه سیلى زدم و هر یک را به کارى گماشتم.

یکى از مصیبت هاى بزرگ، سقوط بیمارستان پاوه توسط حزب دمکرات بود  که ۲۵ نفر پاسدار آن را وحشیانه کشتند؛ در حالى که اکثر آنها مجروح بودند و نمى توانستند از بستر بیمارى خارج شوند. همه آنها را به خارج بیمارستان، پشت دیوار بیمارستان بردند و به گلوله بستند و بعد بعضى را سربریدند و بعضى اعمال شنیع دیگرى انجام دادند که روى چنگیز را در تاریخ سفید کردند.

در این شب مخوف، فقط تعداد کمى پاسدار مجروح و دل شکسته، در میان محاصره هزاران مسلح ضد انقلاب، در میان گردابى از بلا و مصیبت، غوطه مى خوردند و فقط راه پرافتخار شهادت باقى مانده بود.

چه شبى بود؛ این شب قدر؛ این شب مقاومت؛ این شب تعیین کننده سرنوشت!

من هیچ امیدى به صبح نداشتم؛ دل به شهادت بسته بودم؛ با زمین و آسمان، وداع کرده بودم و فقط تصمیم داشتم که در آخرین معرکه زندگى، آن چنان ضرب شستى به دشمن نشان دهم که هر وقت اصحاب کفر و نفاق، آن را به یاد بیاورند، بر خود بلرزند.

از همه شهر پاوه، فقط دو نقطه در دست ما بود؛ یکى پاسگاه ژاندارمرى در غرب پاوه، زیر نظر شعبانى (شهربانى) و دیگرى محل پاسداران در وسط شهر که خود من در آن جا بودم.

به محض آن که خورشید غروب کرد و ظلمت شب بر همه جا سایه افکند، دشمنان از همه طرف پاسگاه را محاصره کرده و تا پشت دیوارهاى پاسگاه پیش آمدند و از پنجره هاى پاسگاه، با ژاندارم ها صحبت کردند و به آنها گفتند که ما با شما ژاندارم ها کارى نداریم؛ اسلحه خود را تحویل بدهید و به سلامت بروید؛ ما فقط مى خواهیم سر پاسدارها را ببریم.

حدود چهار صبح، آن چنان قتل و غارت همه شهر را فرا گرفته بود که گویى نیروهاى وسیع دشمن، در باتلاقى فرو رفته است و هیچ نیرویى قادر نیست که مهاجمین را از قتل و غارت خانه ها باز دارد و به سمت معرکه اصلى نبرد، یعنى خانه پاسداران معطوف کند؛ لذا چند ماشین با بلندگو آوردند و بلندگوها در وسط شهر به حرکت در آمدند و ندا دادند: هر کس وفادارى خود را به حزب دمکرات اعلام کند، در امن و امان است؛ ما فقط آمده ایم که پاسداران و دکتر چمران را سر ببریم!

صبح ۲۷/۵/۵۸ بر بالاى دیوار خانه پاسداران بودم و به شهر مى نگریستم و گلوله از هر دو طرف، همچنان مى بارید؛ یک باره فریاد الله اکبر پاسداران به هوا بلند شد؛ پرسیدم مگر چه شده است؟ گفتند: امام خمینى اعلامیه اى صادر کرده است؛ اعلامیه اى تاریخى که اساس بزرگ ترین تحولات انقلابى کشور ما به شمار مى رود. امام خمینى، فرماندهى قوا را به دست مى گیرد و فرمان مى دهد که ارتش باید در عرض ۲۴ ساعت، خود را به پاوه برساند و ضد انقلاب را قلع و قمع کند.

من اصلاً خبر نداشتم که اخبار هولناک پاوه، به کسى برسد و امام خمینى و ملت، از جریان پاوه با خبرند. فکر مى کردم که در محاصره ضد انقلاب در آن شب وحشتناک، به شهادت مى رسیم و تا مدت ها کسى با خبر نمى شود؛ اما بى سیم چى شجاع ژاندارمرى، در حالى که اتاقش زیر رگبار گلوله ها فرو مى ریخت، خود به زیر میز رفته و درازکش و میکروفن به دست، همه جریانات را به کرمانشاه مخابره مى کرد.

در پاوه، پیرمردى ۶۰ ساله به سراغم آمد؛ با ریش سفید و درخواست کرد که او را به صف اول معرکه بفرستم تا به شهادت برسد. از او پرسیدم که چه تعلیماتى دیده است که چنین آرزویى دارد؟ با التماس و تضرع مى گفت: افتخار شهادت را از من سلب نکنید. جوان دیگرى هم به سراغم آمد که تک و تنها، فاصله کرمانشاه – پاوه را طى کرده بود و به هیچ گروه و کمیته اى وابستگى نداشت؛ مى گفت که یکه و تنهاست؛ در دنیا، هیچ چیز ندارد؛ حتى اسلحه هم ندارد و تنها چیزى که دارد، یک جان است.

یکى را مى دیدید که با یک کامیون هندوانه آمده است. کسى را دیدم که از خوزستان آمده بود و یک وانت شیرینى و شکلات آورده بود و پخش مى کرد.

تا آن لحظه که فرمان تاریخى امام صادر شد، ما حالت تدافعى داشتیم؛ اما بعد از فرمان منقلب کننده امام، دیگر جاى سکوت و تماشا نبود؛ وقت حرکت و قاطعیت و شجاعت بود.

آن جا بود که یک گروه پنج نفرى از پاسداران را به فرماندهى اصغر وصالى و چند نفر از اکراد، با یک آرپى جى مأمور کردم که به بالاى بزرگ ترین کوه هاى مسلط بر پاوه بروند و این پایگاه را از دست دشمن خلاص کنند. به خدا سوگند! این جوانان آن چنان عاشق و شیفته شهادت پیش مى رفتند که براى خود من غیر قابل تصور بود. از روى لبه کوه، تمام قد، با قد برافراشته مى دویدند. دشمن مى توانست بایستد و همه آنها را بر خاک بریزد؛ زیرا سنگرى محکم، قلعه اى محکم بر بالاى کوه داشت؛ ولى فرمان امام، آن چنان تحولى به وجود آورده بود، آن چنان ایمانى در دل جوانان ما ایجاد کرده بود و آن چنان خوف و وحشتى در دل دشمن انداخته بود که دشمن مى گریخت و دستان ما به سهولت به سوى آنان حمله مى کردند؛ بالاخره این قله بلند را به سادگى و به سهولت به زیر سلطه خویش در آوردند.

سه گروه، هر گروه پنج نفر از دوستان خود را تجهیز کردیم و آنها از سه طرف به سمت فرودگاه حمله کردند. به آنها گفته بودم که بعد از تصرف فرودگاه، تا تپه اول پیش بروند و در بالاى تپه مستقر شوند. آنها تپه اول را تسخیر کردند و به تعقیب دشمن پرداختند؛ تپه دوم را نیز به تصرف در آوردند و به تپه سوم رسیدند؛ تپه سوم را نیز تسخیر کردند. همان بیمارستان مخوف را بدون هیچ تلفات و خسارتى، به تصرف خویش در آوردند و دشمن از هر طرف فرار کرد و شهر را تخلیه نمود.

راستى که شب پیش که شب شهادت، شب ناامیدى، شب شکست و سقوط بود، با فرمان امام، آن چنان تغییر کرد که شب بعد به شب آرامش، شب امید و شب پیروزى مبدل شد.

چه کسى مى توانست چنین معجزه اى به وجود آورد که از یک شب هولناک و یک نقطه تاریک، چنین تحول و تحرکى خلق کند که مبدأ جنبش و حرکت و پیشروى به سوى انقلاب راستین اسلامى باشد.

در این چند روز مصیبت، مى توانم به جرأت بگویم که حتى یک قطره اشک نریختم و در برابر سخت ترین فاجعه هاى منقلب کننده، با این که در درون خود گریه مى کردم؛ ولى در ظاهر، قدرت خود را به شدت حفظ مى نمودم تا لحظه اى که در فرماندارى، به عکس امام برخوردم؛ یک باره سیل اشک ریختن کرد و همه عقده ها و فشارها و ناراحتى ها آرامش یافت و خوب احساس مى کردم که فقط یک قدرت روحى بزرگ، در یک ابرمرد تاریخ، قادر است چنین معجزه اى کند.

پاوه، میعادگاه فداییان راه خدا با طاغوتیان است که به قدرت ایمان و شهادت، بر نیروهاى کفر و ظلم و جهل پیروز شده اند.

پاوه، داستان شورانگیزى است که حماسه ها خلق کرده، اسطوره ها از خود به یادگار گذاشته و شهادت ها و فداکارى هاى بى نظیرى را بر قلب خود ضبط کرده است و شاهد جنایت هایى بود که در تاریخ سابقه نداشته است.

پاوه، اسمى لطیف است که در آن خشن ترین قتل عام ها صورت گرفته است.

پاوه با قله هاى سر به فلک کشیده اش، نمودار همت بلند جانبازان راه حق و اراده سخت و پولادین مبارزان انقلاب اسلامى ایران است.

پاوه که از جویبارها و چشمه سارها و مرغزارها و بوستان هایش، نسیم ملایمى مى وزد، بوى خون بى گناهان را پخش مى کند و ناله زنجیریان و شیون مادران داغ دیده را منتشر مى نماید.

منبع:

کردستان، شهید مصطفى چمران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى

نخستین نفری باشید که برای این مطلب نظر ارسال می‌کند.!

نظر خود را ارسال کنید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.