روایت دیکتاتوری قاضی محمد ، از انحراف کومله ژکاف تا پایان جمهوری مهاباد

“کومله ژیانەوەیی کورد ” اجتماعی بوده است خرد از نخبگان محدود مهابادی که با نگرشی میهن پرستانه و سطح درکی نه چندان عمیق و علمی از واقعیت عملی و کرداری کنشگران منطقه ای و بین المللی در آن زمان به تاسیس کومله ژکاف پرداخته اند ،  البته  این موسسان در عین باور به تجدد و مدرنیته  همواره  پایبند دین و فرهنگ و آداب و رسوم محلی شان بوده اند ، ((ژێکاف چی بوو ؟ چی دەویست ؟ وە چی لێ بەسەر هات ؟ ، سید محمد سیدی ، ص ۱۲))  چنانچه تمامی عهود پس از قسم خوردن به قرآن به مرحله نهایی رسیده و اعتبار پیدا می کرده است . افرادی چون ملا قادر مدرسی ، صدیق حیدری ، محمد یاهو ، حسین فروهر ، رحمان صدیقی ، عبدالرحمن زبیحی ، عبدالرحمن امامی ، میر حاج – تنها عضو غیر ایرانی کومله – محمد نانوازاده ، رحمان کیانی  روز ۲۵ شهریور ۱۳۲۱ در باغ امین السلام مهاباد ژکاف را پایه ریزی می کنند ، موسسانی که تنها حس ناسیونالیستی دارند و سردرگم هستند چون هیچ تجربه ای ندارند . ((ژێکاف چی بوو ؟ چی دەویست ؟ وە چی لێ بەسەر هات ؟ ، سید محمد سیدی ، ص ۱۱))

فوبیای دیکتاتوریت اصلی ترین وجهه اشتراک آنهاست و همگی بدین باورند که دیکتاتوریت مانع هر امری است و کومله برای گسترش خود و همچنین برای رهایی از مالیخولیای دیکتاتوریت نیازمند حفاظت در برابر  سلطه و سیطره کسانی است که شاید بنا به دلایلی استعداد بروز دیکتاتوریت را داشته باشند و چنین است که ملا قادر مدرسی از موسسین کومله ژکاف در بازگویی روایت خود از چگونگی تاسیس این کومله چنین میگوید : چهار دسته اجازه عضویت در کومله را یافته بودند ولیکن حق تصدی ریاست کومله را نداشتند آنهم بدان علت که این افراد به دلیل برخورداری از احترام زیاد در بین مردم دچار نوعی روحیه دیکتاتوری عجیبی شده بودند ، این چهار دسته عبارت بودند  از : آغا ها( خان ) ، شیوخ ، ملاهای منطقه و سیدها !! ((ژێکاف چی بوو ؟ چی دەویست ؟ وە چی لێ بەسەر هات ؟ ، سید محمد سیدی ، ص ۱۳))

کومله ژکاف و روسها

هر چند در نهایت شرایط کومله به مرحله ای می رسد که هر آنچه برای کومله سمبلیک و نمادین بوده زیر پا نهاده می شود و هر آنکس که در کومله ژکاف استعدادی داشته است طرد می شود و نخستین بندی نیز که از بندهای عهدنامه زیر پا گذاشته می شود همین بند چهارم است که با ریاست شخص قاضی محمد که هم روحانی متنفذ بوده و هم از ثروتمندان و خوانین منطقه ، نقض می گردد.

دوران طلایی درخشش کومله تا زمانی است که روسیه بر منطقه چیره نشده است هر چند که رهبریت کومله ژکاف می خواهد چنین وانمود کند که با روسیه در حال تعامل است اما در حقیقت امر چیز دیگر است ، هاشموف سرکنسول شوروی در ارومیه در تاریخ ۱/۵/۱۹۴۵ چنین می نویسد : من خودم به شخصه وجود حزب ژکاف را احساس کرده ام که بسیاری از مردم آنان را کومله می خوانند . بسیاری از اکراد و افراد مشهور و متنفذ از شوروی حمایت می کنند و امیدوارند که در مبارزاتشان برای استقلال از شوروی حمایت دریافت کنند . کمیته ژکاف به مردم اطمینان خاطر می دهد که در امورات اجرایی خود با شوروی در ارتباط خواهد بود اما (( میان ما و کومله ژکاف هیچ ارتباطی وجود ندارد ))” .

عبدالرحمن شرفکندی مشهور به هژار نیز چنین می نویسد که بسیاری از مردم بر این عقیده بودند که حزب ژکاف بوسیله روسها تاسیس شده بود گه البته چنین نیست زمانی که حزب برای اولین بار در سابلاغ تشکیل شد ، روسها اصلا در جریان امر نبودند ، تمایل داشتیم تا با ما همکاری کنند اما هرچقدر  کوشش نمودیم پاسخی از جانب روسها دریافت نکردیم .

رابط کومله ژکاف با سفارت روسیه در تبریز ، شخصی است به نام قاسم ایلخانی زاده که در تمام تلاش خود را به کار می بندد تا بین کومله و شوروی روابطی ایجاد کند ، ” ماکسیموف ” سفیر کبیر روسیه با اشاره به جلسه ی ” قاسم ایلخانی زاده ” با ” حسنوف ” سفیر روسیه در تبریز ، چنین می نویسد که : ایلخانی زاده اطمینان داده که ژکاف همان حزب آزادیخواهی کردستان ” است ” .

دو مسئله باعث انحراف کومله ژکاف از اصول و آرمان ها و حتی ضدیت با ماهیت وجودی کومله می گردد نخست تمایل کومله به دریافت حمایت مادی و معنوی از روسها و دوم نقشه های سلطه گرایانه روس ها برای تسلط بر منطقه .

ملا قادر مدرسی از موسسین کومله ژکاف معتقد است که در سال  ۱۳۲۴ روسها زمانی که بر بخشی از کشور تسلط یافتند سعی کردند تا کومله ژکاف را مطابق میل خود دستکاری نموده و تغییر دهند و چنین می گوید که : روسها توانستند کردن ژکاف  را آرام آرام متلاشی کنند و افراد برجسته ژکاف را از کومله بیرون بیندازند کارهای خرد و جزئی را به افراد برجسته کمیته مرکزی می سپاردند مثلا من را مسئول چاپخانه کردند و با وجود آنکه این پست هم به نوبه خود مهم بود ولیکن من دیگر قدرت مشارکت در تصمیم گیری ها را نداشتم !! ((ژێکاف چی بوو ؟ چی دەویست ؟ وە چی لێ بەسەر هات ؟ ، سید محمد سیدی ، ص ۱۷ ))

در چنین شرایطی قاضی محمد به میدان وارد می شود ، شخصی که بیشتر سعی شده تا یک قاضی شرع مورد اعتماد و احترام مردم مهاباد و منطقه معرفی شود ((دیوید مک داول ، تاریخ سیاسی معاصر کرد ، ص ۴۰۳ )) اما در حقیقت وی کارمند ارشد دولت شاهنشاهی ، رئیس اداره معارف(آموزش و پرورش) و رئیس جمعیت شیر و خورشید  مهاباد بود که در دوران اشغال ایران، طرف اعتماد حکومت بود و حکومت به واسطه او به امورات منطقه موکریان رسیدگی می‎کرد .

وقتی در تیرماه سال ۲۴، مساله تلاش برای تجزیه ایران در دفتر سیاسی هیات مرکزی حزب کمونیست شوروی مطرح شد، علاوه بر آذربایجان، تحریک کردها نیز به عنوان یک تصمیم رهبری شوروی در دستور کار این کشور قرار گرفت.در بند سوم این مصوبه که با امضای استالین به میرجعفر باقروف، صدر حزب کمونیست جمهوری آذربایجان شوروی در باکو ابلاغ شد، چنین آمده است:«فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدایی‌طلبانه و ایجاد یک ولایت خود مختار ملی کُرد انجام شود.» فرمان استالین در روز ۱۵ تیرماه به امضای استالین رسید.

سفر قاضی محمد به باکو

باقروف هم در نخستین گام برای اجرای دستور استالین، از قاضی محمد دعوت کرد که با باکو سفر کند البته این دعوت از ترس روسها در مورد احتمال گرایش قاضی محمد به انگلیسی ها نیز نشات می گرفت چرا که قاضی محمد در سپتامبر ۱۹۴۱ به امید اینکه نوعی تحت الحمایگی برای کردستانی واحد تامین کند با انگلیسی ها تماس گرفته بود شود ((دیوید مک داول ، تاریخ سیاسی معاصر کرد ، ص ۴۰۳ ))

پس از سفر باکو ، قاضی محمد، با طرحی مشابه دستور استالین به مهاباد رسید. او باید سریعا کومله ژ.‌ک را منحل  و حزبی جدید تاسیس می‌کرد ، این رویداد همچنان که  ملا قادر مدرسی عنوان می کند بزرگترین و اصلی ترین انحراف از ژکاف بود ((ژێکاف چی بوو ؟ چی دەویست ؟ وە چی لێ بەسەر هات ؟ ، سید محمد سیدی ، ص ۱۸))

و بدین ترتیب، کومله ژ.‌ک  منحل شد و حزب دموکرات کردستان در مهاباد تاسیس شد  ، قاضی محمد بر این باور است که ما باید خودمان را با این مساله تطبیق بدهیم تا بتوانیم به خواسته‌هایمان برسیم و در چهارچوب همین تطبیقات با خواسته های شوروی است که کمی بعد اساسنامه‌ای هشت ماده ای  برای حزب دموکرات کردستان تصویب می شود .

جمهوری ناآرام مهاباد

اگر چه عنوان رییس جمهور برای قاضی محمد بسیار جالب و سرمست کننده به نظر می رسید اما این ریاست جمهوری به مثابه کنترل قایقی پوسیده در دریایی مواج و طوفانی بود که شانس سالم ماندن تقریبا نزدیک به صفر بود چرا که قاضی محمد خود این دریا را مواج ساخته بود آنهم با اعلام شعاریی بنام استقلال که برای بیشتر مردم ، روحانیون ، خوانین و حتی روشنفکران غیر معقول به نظر می رسید چرا که بیشترشان خود را ایرانی می دانستند و حاضر به پذیرش این شعار نبودند .

قاضی محمد اگر چه در ظاهر ناخدای این کشتی بود اما بدون اجازه روس ها هیچ حق و یا اراده ای نداشت همچنان که در سپتامبر ۱۹۴۲ جلسه ای با شرکت روسای عشایر ارومیه و مهاباد در اشنویه تشکیل شد که در آن اتفاق هر دو شیخ کومار بر قرنی آغای مامش بود اما دخالت مقامات شوروی حاضر در جلسه سبب شد تا عمر خان شکاک ، رییس کردارها به رهبری برگزیده شود انتخابی که هم برخلاف میل قاضی محمد و شیخ عبدالله ببود و هم اختلافات و مشکلات زیادی را برای قاضی پدید آورد ((دیوید مک داول ، تاریخ سیاسی معاصر کرد ، ص ۴۰۴ ))

توضیحات : عمر خان شریفی ( شکاک) نخست در دستگاه اسماعیل خان شکاک (سمیتقو) فرمانده بود و سپس وارد دستگاه قاضی محمد شد. هر چند که در نهایت از ادامه راه پشیمان شده و به قاضی پشت میکند و شخصا از محمد رضا پهلوی استقبال می کند

در آبانماه سال ۱۳۲۴ قاضی محمد نشست سران کرد را برگزار می کند اما بزرگان متنفذی چون ملاخلیل، شیخ قبیله منگور و قرنی آغای مامش در کمیسیون متشکله از سران کردها در مهاباد شرکت نکردند و قرنی آغا نیز علنا اعلام کرد که علاقه‎ای به استقلال کردستان ندارد و به وطن خود ایران علاقه‎مند است و به کنایه افزوده بود اصلا من کرد نیستم!!» (برزویی، ۱۳۷۸: ص ۳۷۲ ) (مک‎داول، ۱۳۸۳: ۴۰۳ )

رهبری حزب دمکرات که از یک سو خود را در قدرت می بیند و از سوی دیگر سرمست از حمایت شوروی است بجای چاره اندیشی برای رفع نگرانی های علما و خوانین و حتی مردم به تخریب روی می آورد و در نشریات خود به شیوخ حمله می نماید و چنین می نویسد : «ملاها خائنند، این‎ها شیوخ را می‎ستایند، اما حقیقت خدا و دین را برای مردم توضیح نمی‎دهند… تا شیخ و ملایی در کردستان بماند امیدی به زندگانی نیست… همه صوفی‎اند با ریش و تسبیح، و ستبرگردن و شکم‎گنده… چگونه می‎توان از این مردم شکمباره مستمند انتظار داشت به پیشبرد مقاصد کردان و خدمت در حکومتی کرد، مساعدت کنند.» ((دیوید مک داول ، تاریخ سیاسی معاصر کرد ، ص ۴۰۶ ))

در دوران قاضی محمد شهر تجمعی است از آشوب و هرج و مرج ، هرکس هر اندازه سواره نظام داشته باشد همان اندازه قدرت دارد و تنها قانونی که حکم می کند قانون اسلحه و سوار است بنابراین قاضی محمد که توان جذب این متنفذان را نداشت، ناچار شد به مزدوران بارزانی که از عراق آمده بودند. تکیه کند.

درواقع اگر ورود ناگهانی بارزانی‎ها نبود، به احتمال زیاد حزب دموکرات کردستان به هیچ یک از اهدافش نمی‎رسید. مقدم بارزانی ها همه جا استقبال نمی‎شد. تلخی و ناراحتی‎ها تشدید شد. خشم و آزردگی در میان قبایلی که باید منابع و امکانات ناچیز خود را با بارزانی‎های گرسنه و زورگو قسمت می‎کردند، فزونی یافت. در این هنگام بین سران مامش و منگور با قاضی محمد تنش بروز کرد و شوروی‎ها بارزانی‎ها را بر سر این دو عشیره مامور کردند و آنان این دو طایفه را به عراق فراری راند». (مک‎داول، ۱۳۸۳: صص ۴۱۰-۴۱۲-۴۱۶  ( و اینگونه آشکار می شود که هدف غایی قاضی از این قرابت با بارزانی های نامحبوب و نامحجوب تنها سرکوب مامش و منگور بوده است .

برزویی در این باره نیز می‎گوید: «کسانی مثل عبدالله آقا بایزیدی رئیس عشیره منگور و عزیز پسر قرنی‎آغا رئیس عشیره مامش و عمرخان شکاک به انتقاد از جمهوری مهاباد پرداخته و در آستانه درگیری با آن قرار گرفتند و چون قاضی بارزانی‏ها را به سرکوبی منگور و مامش فرستاد، آنان به پژدری‎های عراق پناهنده شدند.»( برزویی، ۱۳۷۸: ص۳۷۳)

پژدری‎ها در دوره ضعف قاجاریه مالکیت چند روستا در سردشت را به دست گرفته بودند و لذا همیشه پای ایشان به این سوی مرز ایران باز بود و متحد نزدیک منگورها محسوب می‌‏شدند. (مک‎داول، ۱۳۸۳: ۳۸۵) طبق روایت‎های محلی، در این ماجرا منگورها و مامش‎ها در کنار پژدری‎ها در سردشت ملامصطفی را شکست داده و به عقب راندند. 

جمهوری و ترور

اگر در روسیه انقلاب فرزندان خود را می بلعید ، در مهاباد کومار قاضی به فرمان شوروی  فرزندان مردم را می بلعید . نمونه ای از جنایت بی اندازه دردناک قتل یکی از شریف ترین و مردمی ترین تجار مهابادی به دست پیشوایی بی اختیار مهابادی است ، ترور میرزا غفور محمودیان

میرزا غفور محمودیان از بازرگانان خوشنام و محترم مهابادی  بوده که به همت خود و دستیاری پدرزنش یکی از بهترین کارخانه‎های برق ایران را از آلمان وارد نموده و در مهاباد مستقر کرده بود . وی سال‎ها ریاست شرکت قند و چای دولتی را برعهده داشته و بنابر گفته مردم همیشه در پرداخت سهمیه مردم به عدالت رفتار کرده بود. اما میرزا غفور یک بورژوا بود که بخاطر انتقال کارخانه برق، با فاشیست‎های آلمانی هم همدست شمرده می‎شد

پس از برگزاری میتینگ حزب دموکرات کردستان ، فهرستی از اسامی ده نفر از بزرگان کرد منطقه خوانده شد و ذکر گردید که ایشان مرتجع و محکوم به اعدام هستند که یکی از این افراد، میرزا غفور محمودیان بود…

مردم همه با تعجب به قاضی محمد خیره شدند و گویی خود قاضی هم شوکه شده بود و از ماجرا خبر نداشت.

میرزا غفور از جمع می‌گریزد و پس از دیدار با خانواده خود به خانه قاضی محمد رفته و دست به دامان او می‎شود و  قاضی هم به او قول می‎دهد که او را به شهری خارج از آذربایجان و جمهوری مهاباد تبعید کند تا از مرگ نجات یابد. همچنین قاضی به او متذکر شد: «آن روز که ما دست به نهضت زدیم، شما و رفقای محکوم به اعدام شما، از بوسیدن پرچم ما خودداری کردند، امروز هم باید به پاداش سرپیچی اعدام شوید ولی ما کیفر شما را تخفیف داده اجازه می‎دهیم به شهری که مورد انتخاب شماست تبعید شوید.»

سپس ماموران حزب دموکرات که مستقیما از کنسولگری شوروی دستور می‎گرفتند، میرزا غفور را به محله یهودیان در شمال شهر می‎برند و او را به گلوله می‌بندند! دموکرات‎ها جسد او را در خیابان رها کردند و اجازه ندادند کسی به جسد نزدیک شود و لذا خوراک شغال‎ها شد. ((پیدایش فرقه دموکرات آذربایجان(به روایت اسناد و خطارات منتشر نشده)، رحیم نیک‎بخت، منیژه صدری، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، ۱۳۹۶: ۳۵۸ الی ۳۶۱ ))

مرگ جمهوری مهاباد در تنهایی و سکوت

دیکتاتوریت محض و فرمانبرداری خالص از روسها و همچنین وجود بارزانی های باج گیر و زور گو سبب شد تا جمهوری مهاباد هیچ پایگاه اجتماعی در بین مردم مهاباد نداشته باشد و کسی نخواهد جانش را در راه کومار دیکتاتوری قاضی فدا نماید .

قوام اسلطنه در راس حکومت مرکزی در حال مذاکره با استالین است . قوام با زیرکی تمام گفتوگو درباره امتیاز نفت شمال  را منوط به تخلیهی ایران می داند و مقامات شوروی را قانع می سازد که به محض تخلیهی ایران از سربازان روس، انتخابات مجلس جدید برگزار خواهد شد، زیرا با وجود اشغال بیگانگان هیچ انتخاباتی نمیتواند در ایران برگزار شود.  ((محمد علی سفری، قلم و سیاست از شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۲۰) تهران: نشر نارمک، ۱۳۶۸ ،(ص ۱ ))

در روز نهم ماه مه ۱۹۴۶) اردیبهشت ۱۳۴۵ ،(آخرین گروههای ارتش شوروی خاک ایران را تخلیه نمودند. بدینگونه دو جمهوری مهاباد و آذربایجان به حال خود رها شدند اکنون جمهوری مهاباد ، ۱۳۰۰ نفر از نیروهای خود را در محور سردشت ـ سقز مستقر کرده بود.

 جنگ میان ارتش ایران و کردهای منطقه ی مهاباد و متحد آنها یعنی بارزانیها برای ایران به هیچ عنوان نبردی آسان نبود.. رزم آرا در جواب تیتر روزنامه های منتقد دولت در آن روزها گفته بود، آنهایی که پشت میز مینشینند، نمیدانند بارزانیها چه جانوری هستند. (وبالاس، ص ۶۴٫ )

بارزانی ها از مهاباد می گریزند

همزمان با درگیری نیروهای بارزانی (به عنوان هسته ی اصلی ارتش جمهوری مهاباد) با ارتش ایران، حضور یک ماهه ی قاضی محمد در تهران نیز هیچ نتیجه ای در برنداشت.

در مقابل دولت به بارزانیها پیشنهاد می دهد در صورت تحویل اسلحه به دولت، اسکان آنها در نواحی الوند همدان بلامانع باشد. این پیشنهاد به رغم میل باطنی ملامصطفی بارزانی، از جانب ارتش رد می شود . سرانجام پس از یک سری نبردها با ارتش ایران، ملامصطفی به همراه عدها ی از یارانش وارد خاک عراق شده و پس از دستگیری و اعدام شماری از نیروهای او در عراق، موفق می شود خود را به نواحی شمال غربی ایران برساند. او از ارس گذشته و وارد خاک شوروی می شود.

هدف بارزانی ها از زد و خوردهایی که بعضا رخ می دادند تنها و تنها فرار از مهلکه بوده است و آنان هیچ گاه از قاضی محمد و جمهوری خودخوانده اش که به علت حضور همین بارزانی ها به شدت در بین مردم بی اعتبار شده بود ، دفاع نکردند همچنان که منیره قاضی در مصاحبه ای با یکی از تلویزیون های اقلیم کردستان اعتراف می کند که ملا مصطفی بارزانی سیصد تومان داشته قاضی محمد را نیز به عنوان هدیه دریافت کرده و بدون خداحافظی تنها می گریزند .

عمر خان شکاک نیز که قبلا با شاه تماس گرفته و پس از دریافت ضمانت مبنی بر حفظ جانش شخصا به استقبال محمد رضا شاه می رود . قاضی محمد خود شخصا به پیشواز نیروی ارتش رفته و خود را به سرتیپ همایونی معرفی می نماید (( اسرار محاکمه قاضی محمد و یارانش ، محمد رضا سیف قاضی ص ۲۰)) و اینچنین است که رهبران جمهوری مهاباد از جمله قاضی محمد (رئیس جمهور) و برادر و پسر عمویش که امید به عفو مقامات تهران داشتند، پس از تسلیم بدون نبرد در فروردین ۱۳۴۶ دستگیر می شوند .

برخلاف تمام رویا پردازی هایی که در مورد گرایش مردم به قاضی محمد نقل می شود به صورت واضح می بینیم که مردم نه تنها به دستگیری قاضی محمد واکنش نشان نمی دهند بلکه حاضر نیستند تا تحت هیچ شرایطی از رهبری آن حمایت کنند

” برای گرفتن وکیل برای پدرم پول نیاز داشتیم اما هیچکدام از اهالی مهاباد حتی حاضر بە باز کردن در بە روی مادرم نبودند مردم وقتی می فهمیدند مادرم پشت در است فریاد می زند که از خانه ما دور شو و این آتش فتنه را از ما دور کن ، بناچار مادرم از یک زن یهودی پول قرض گرفت. ” ((مصاحبه منیرە  قاضی دختر قاضی محمد با تلویزیون روداو ))

در نهایت قاضی محمد پای چوبه دار می رود در حالی که مردم تنها نظاره گر بوده اند و فاقد کنش گویا سخن جلال طالبانی حقیتی مسلم است که اگر شاە خریت نمی کرد و قاضی محمد را اعدام نمی کرد شاید امروز ما نظر دیگری راجع به کومار داشتیم

نخستین نفری باشید که برای این مطلب نظر ارسال می‌کند.!

نظر خود را ارسال کنید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.